بسم الله الرحمن الرحیم
دیروز آخرین مهلت برای ثبت نام و اعلام کاندیداتوری انتخابات ریاست جمهوری سال 92 بود. و با پایان مهلت ثبت نام، گمانه زنی ها هم به پایان رسید، و کاندیدها، مشخص شدند. در طی ماههای گذشته شایعات بسیاری وجود داشت که چه کسی ثبت نام می کند و گمانه زنی سایتهای مختلف خبری منجر به انتشار عکسهای مختلفی از کاندیداهای احتمالی می شد و حتا آنها اقدام به انتشار عکسهای دوران کودکی کاندیدها هم کردند!
به ترتیب شماره عکس ها : ۱.محسن رضایی ۲.محمدباقر قالی باف ۳.سعید جلیلی ۴.علی لاریجانی ۵. سید محمد خاتمی (البته سید محمد خاتمی کاندید نشد!)
یکی از دوستان در همان موقع پیشنهاد کرد من هم، کاندید ریاست جمهوری شوم! با خودم فکر کردم خب اگر من هم کاندید شدم کدام عکسم را برای انتشار عکس مشابه کاندیداهای دیگر به سایت های خبری و رسانه ها باید بدهم و چون موفق به انتخاب نشده و به نتیجه نرسیدم به کل از ثبت نام و اعلام کاندیداتوری منصرف شدم!
بر خلاف همیشه، اینبار آدرس وبلاگم را، روی عکسهایم گذاشتم، تا از امکان مصادره به مطلوب عکسهای دوران کودکیم و احتمال سوءاستفاده ی کاندیداهای سالهای آتی انتخابات ریاست جمهوری را بگیرم. به هر حال این روزها هر سوءاستفاده ای ممکن شده!
اما در آخرین دقایق باقی مانده برای ثبت نام ریاست جمهوری، آقای هاشمی رفسنجانی، در حالی که تیم مشاورانش داشته اند بیانیه ای تنظیم می کرده اند که دلایل ثبت نام نکردن او را توضیح دهند، برای ثبت نام به وزارت کشور رفت و ثبت نام کرد. مفصلش را اینجا بخوانید، برایم جالب بود که آقای هاشمی گفته است:
آیت الله سیستانی به من پیغام داده است شما باید بیایید وهم این کشتی شکسته وهم ما را نجات بدهید.ازاین تعبیرآقای سیستانی تعجب کردم.معلوم می شود آیت الله با همه گرفتاریهایی که درعراق دارند نگران وضع کشور خود ایران هستند.
با ثبت نام او و چند نفر دیگر، در آخرین دقایق، تعداد ثبت نام کنندگان برای رقایت در انتخابات ریاست جمهوری، به 686 نفر رسید و البته با پایان مهلت ثبت نام و مشخص شدن کاندیداها، تعدادی انصراف دادند و احتمالا انصرافی های بیشتری هم درراه است! برخلاف آنچه روزنامه ها تیتر زدند که همه ی سلایق آمدند، خاتمی نیامد و جای خالی اصلاح طلبان در این انتخابات پر نشده و جای خالی آنها بسیار هم محسوس است. هر چند خود من عقیده داشتم با وضعیت فعلی هاشمی بهتر از خاتمی از عهده ی این کار برمی آید!
بسم الله الرحمن الرحیم
یادتان هست که چهارده فروردین و اینجا گلایه کردم که تعطیلات عید هم تمام شد و ...
بله!
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
نیمه شب پریشب پسرم به اتفاق عروسم، تلفنی من و خانمم را به پشت بام خواستند! نگران شدیم که چه شده. وقتی هراسان و با دلهره رفتیم بالا، دیدیم که بساط شام آماده است و بلیط رفت و برگشت مشهد، که برای من و خانمم، شراکتی و بی خبر از ما تهیه کرده بودند، را هم، به ما هدیه کردند. غافلگیر شدیم و حسابی اشک شوق ریختیم. نتیجه ی این غافلگیری اینکه جای شما خالی، بعد از سالها چشم انتظاری و حسرت دیدار، ماه دیگر، بعد از روز پدر، عازم مشهد و زیارت امام رضا علیه السلام می شویم البته ان شاءالله و به شرط حیات. خدا روزی همه ی شما هم بکند

بسم الله الرحمن الرحیم
بیچاره را کو چاره ای؟
دنبال بهانه باید بود
بهانه ای برای ماندن
باید که زیست
حتا به هنگامه ی سوختن
حتا می شود ساخت
بهانه هایی برای یک لبخند
لبخند های پر شباهت بر تلخند
و شاید حتا شبیه یک زهرخند
...
در عصر ناسزا و خون و مرگ
در روزگار تیره و تار از نیرنگ
وقتی روزها هم، مثل شب تلخند
باید که دید، نشسته بر گل، پروانه ای

به روی آنها که ما را
به اشک و آه خوانند
مرده و مات خواهند
باید که نیشخند زد
باید آچمز کردشان
به آرزو داشتن
برگ سبزی باید نقش زد
بر درختی، شاخه ی خشکیده ای
امید باید ساخت
همچون، کمال این ملک
بر سینه یِ دیوار ِاین زندان
باید که نقب زد، نور باید تاباند،
این دنیای تاریک را، باید که الوان کرد
بر این قبر، مفری باید کَند
دیوارها، را نبش باید کرد
یک در، باید که نقش کرد
با رنگ، اورنگی باید ساخت
زندانبان ِدست به کمر ایستاده
منتظر ِ شکستن زندانی است
و زندانی، دلبسته به شکستن غرور زندانبان
پس باید که شکست ، غرور او، با لبخند
با کاشت بذر امید، می توان که برداشت،
از بُن، می شود که کَند، ریشه ی این دیوار
امیدش را ناامید باید کرد
این "باید" را فقط، باید که باور کرد،
بهانه ای باید ساخت برای یک "لبخند"
با پر و بالی بشکسته
چشم ها را باید که گشود و فقط باید دید
پرواز آزاد یک پروانه ای
بسم الله الرحمن الرحیم
به سانِ رود
که در نشیب ِدرّه سر به سنگ می زند،
رونده باش
امید ِ هیچ معجزی ز مرده نیست
"زنده" باش ...
هوشنگ ابتهاج
ما تماشاچیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم
دیر آمدیم، خیلی دیر!
پس به ناچار،
حدس میزنیم،
شرط می بندیم،
شک می کنیم،
وآن سوتر، در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است...
حسین پناهی
انتخاب سختی است بین قبول نقش تماشاچی پشت درهای بسته بودن و مرداب شدن و یا رود بودن و به صخره زدن.
بسم الله الرحمن الرحیم
تمام قصه همین بود
و می گفتم
حکایت من و تو ؟
هیچ کس نمی خواند
چه بر من و تو گذشته است ؟
کس نمی داند
چرا ؟
که این سکوت سکوت
من و تو بی تردید
حصار کاغذی ذهن را ز هم نشکافت
و خواهش من و تو نیم گامی از تب تن نیز دورتر نگذشت
که در حصار تمنای تن فروماندیم
و در کویر نفس سوز من فروماندیم
نه از حصار تن خویشتن برون گامی
نه بر گسستن این پای بندها دستی
همیشه می گفتم
من و
سکوت ؟
محال است
سکوت عین زوال است
سکوت یعنی مرگ
سکوت نفس رضایت
عین قبول است
سکوت که در زمینه اشراق اتصال به حق
در این زمانه نزول است
سکوت یعنی مرگ
کجایی ای انسان ؟
عصاره عصیان
چگونه مسخ شدی
با سکوت خو کردی
تو ای فریده
هر آفریده
بر تو چه رفت ؟
کز آفریده خود
از خدای بی همتا
به لابه مرگ مفاجاه آرزو کردی؟
« حمید مصدق »
ببند غنچه صفت لب زمانه خونریز است
گل مراد چه جویی سموم پاییز است
سراب حسرت ایام حاصل فرهاد
شراب دلکش شیرین به کام پرویز است
لبم به جام و
سرشکم به جام می لغزد
تهی ز باده و از اشک جام لبریز است
به هر که می نگرم غرق بدگمانیهاست
ز هر که می شنوم داستان پرهیز است
ز لاله زار جهان بوی داغ می آید
به جویبار دود خون چه وحشت انگیز است
همیشه کشور دارا خراب از اسکندر
هماره ملکت جم زیر چنگ چنگیز است
از آنچه رفت به ما هیچ جای گفتن نیست
چرا؟ که در پس دیوار گوشها تیز است
کدام نقطه دمی امن می توانی زیست
بهر کجا که روی آسمان بلاخیز است
چنان شکست زمانه پرم که پندارم
شکنجه های تو بر من محبت آمیز است
من و مضایقه از جان ؟ تو آنچنان خوبی
که پیش پای تو جان
حمید ناچیز است
« حمید مصدق »
...
راستی این ناروا نیست که روا میدارد که به امثال روازاده ها تریبون میدهند تا از محموله ی خاک به میلان اراجیف ببافند؟!