بسم الله الرحمن الرحیم
چند روز گذشته خیلی گرفتار شده بودم، دلیل یکی از گرفتاری هایم این بود که پسرم وقتی برای انجام یکی از کارهایش، با موتورم بسمت مرکز شهر و حول و حوش بازار رفته بود ، راهنمایی رانندگی، چون موتور، بیمه و پلاک ملی نداشت، آن را توقیف کرده و به پارکینگ منتقلش کرده بودند و ... خلاصه بعد از عمری، حسابی بدون وسیله شده بودم! بدتر اینکه می گفتند موتور بعد از ده سال، از رده خارج است و ... به هر حال، با هر مصیبتی که بود با دادن تعهد، برای بیمه کردن موتور و تعویض پلاکش، توانستیم از پارکینگ درش بیاوریم، چیزی نمانده بود که سقف موتور نازنینم را بزنند و بفرستندش اسقاطی! فعلا که بخیر گذشت، بگذریم. به قول معروف یکبار جستی ملخک...
این یکی از دلایل کم رنگ شدنم بود و از بقیه مشکلاتم هم فاکتور می گیرم که خاطر شما هم مکدر نشود و امیدوارم به زودی برطرف شود و مثل سابق تمام و کمال در خدمت شما باشم!
اما دو سه روز قبل، وقتی در پانویس کامنت یکی از دوستان و در بحثی مربوط به گل و گیاه سایتی را معرفی کردم، خودم هم مفصلا به قسمتهای مختلف این سایت سر زدم و برای اولین بار با تراریوم terrarium مواجه و با آن آشنا شدم، این نوع فقط احتیاج به یکبار آبیاری در ماه دارد و برای کسانیکه وقت و مجال رسیدگی به گل و گیاه را ندارند، از این نظر ایده ال است. در این مورد تا به حال، چیزی، نه شنیده و نه خوانده بودم. ظاهرا انواع و اقسام زیادی هم دارد مثل تراریوم های ایستا ( جعبه ای) تراریوم های قابل حمل (در گلدان شیشه ای) و .. وقتی طرز درست کردنش را خواندم، تصمیم گرفتم که برای خانه یکی درست کنم و امروز به میمنت خلاصی موتورم، جای شما خالی، دوباره رفتیم بازار گل و با خرید خاک و تُنگ و چند نوع گل و گیاه ، به جای یکی، دو تا تراریوم درست کردم.
درست کردنش به نظر من خیلی خیلی ساده است. پیشنهاد می کنم که اگر به گل و گیاه علاقه دارید برای تلطیف فضای خانه ی خودتان، شما هم درست کنید:

اگر خواستید عکس ها را در اندازه ی بزرگتر هم ببینید:
http://s4.picofile.com/file/7739503652/PIC_00471.jpg
http://s4.picofile.com/file/7739514301/PIC_00421.jpg
بسم الله الرحمن الرحیم
الان دو نفر که می گفتند خبرنگار هستند، با چسب و تشکیلات و با یک پوستر آمدند در مغازه، و در حال چسباندن عکس گفتند که آقا اجازه می دهید این پوستر فرهنگی از یک جشنواره به اسم شمیم بهار را روی شیشه ی مغازه ی شما که کار فرهنگی می کنید بچسبانیم و فوری هم برمی داریم!
گفتم این پوستر چی هست؟ و چرا می خواهید بچسبانید و بعد هم چرا می خواهید بردارید؟
گفت می چسبانیم که عکس و خبر تهیه کنیم و بعد هم برمی داریم!
فهمیدم موضوع بودار است فوری رفتم بیرون و به پوستری که داشت می چسباند یک نگاه تندی کردم، بهار را که دیدم، گفتم: نخیر آقا اجازه نمی دهم.
گفت چرا؟
دلیلم را و از حساسیت شدیدم به صاحب این شعار را گفتم.
گفت این ربطی به او ندارد و کار فرهنگی و عکس است و نفع و ضرر سیاسی ندارد!
گفتم این که عذر بدتر از گناه شد. کار شما مثلا خبرنگاری است نه اینکه خبرسازی کنید! کار شما مثل این است که به شما بگویند بروید از حوادث قتل خبر تهیه کنید و شما بروید بزنید یک نفر را بکشید و بعد هم از او عکس و خبر تهیه کنید! پوستر را می چسبانید که بگویید خلق الله توی شهر اینطور از فلان جشنواره استقبال کرده اند که در و دیوار مغازه ها هم از ان پر شده ؟! لااقل دروغ و دغل توی کار فرهنگی ندیده بودیم که چشممان به جمال این یکی هم روشن شد!
یاد فیلم شوخی افتادم با بازی پرویز پرستویی که توی یک دیالوگی می گفت " وجدان درد که قصه است!! " و البته من به آنها نگفتم که " کار فرهنگی که قصه است! " و شاید شما از این پوستر صد تا چاپ کرده اید و می خواهید پول یک میلیون نسخه ی آن را از کسی و یا جایی بگیرید!
بسم الله الرحمن الرحیم
من بدون سبزه و گل و دار و درخت و طبیعت، انگار که نفسم بند میاید. باور کنید که من بدون خاک و بدون لمس خاک و بدون بوی خاک، انگار که مرده هستم! اگر از من بپرسند که چرا از آپارتمان و اپارتمان نشینی بدت می اید بی معطلی فقط جواب میدهم چون حیاط و باغچه ندارد!
به تازگی که هوا خوب شده و میشود در و پنجره ها را باز کرد تا هوایی تازه وارد ریه ها شود، هر وقت می نشستم پشت میزی که کامپیوترم روی آن هست و لپ تاپم را روشن می کردم و دست دراز می کردم تا پنجره ی رو به بالکن کنار دستم را باز کنم تا شاید نسیمی و یا هوای تازه ای بیاید داخل خانه، و چشمم می افتاد به سنگ و سیمان و پنجره ای در آن روبرو که یا خانمی مثل من هوس هوای تازه کرده و امده پشت پنجره و یا اقای همان خانه بی خیال اینکه کسی هم ممکن است او را ببیند با یک زیرپوش و یا بدون همان زیرپوش به آدمها و ماشینهای عبوری چشم دوخته بود و نمی دانم داشت در خیال خود کجا سیر میکرد و من با دیدنشان از داشتن هوای تازه پشیمان می شدم و پنجره را می بستم و دوباره زل میزدم به صفحه لپ تاپم!
خانمم وقتی صبح دو روز قبل پیشنهاد رفتن به پارک را داد، فورا فکری به نظرم رسید و گفتم من پیشنهاد بهتری دارم. و اینطور شد که سوار موتور شدیم و رفتیم بازار گل و چرخیدم و چرخیدیم در میان انواع و اقسام گلها، و دیدم که انگار این نوستالوژی اینجا هم دست از سرم برنمی دارد و از میان همه ی آن گلها و گیاهان به سراغ شمعدانی رفتم و خوشبختانه دیدم که سه نوع شمعدانی توی بازار هست و من هر سه نوع را گرفتم و با گلدان و خاک و ... وقتی برگشتم خانه؛ فوری و بی معطلی دست بکار شدم، همانطور که یک دکتر را از بلندگوی بیمارستان بخواهند و بگویند بیماری احتیاج به مراقبتهای ویژه دارد تا دکتر خودش را هر جا که هست زودتر بر یالین بیمار برساند. بله این گلها برای من حکم تنفس مصنوعی و همان مراقبت ویژه را داشتند و دارند. لااقل حالا که پنجره ی رو به بالکن را که باز می کنم. قسمتی از قاب تصویر روبروی چشمانم را منظره ای از گل و گیاه تشکیل می دهد چون حالا با این منظره روبرو می شوم.
آن نسترن کناری را هم تازه گرفته ام. حالا توی لبه ی بالکن خانه ی ما پرشده از گلدانهایی که هر وقت می روم سراغشان، ساعتی را فارغ از سر و صدای چند متر پایین تر خیابان می شوم و خودم را توی باغچه ای می بینم و بکلی از دنیا فاصله می گیرم.
گلدان دیگری هم برای داخل خانه گرفته ام. برای آشپزخانه، یعنی برای تنها جایی که پنجره دارد و نور کم سویی از خلال خانه هایی که سینه به سینه ی آفتاب و نور داده اند میرسد. راستش آپارتمان ها یک بدی بزرگ دیگر هم دارند و آن اینکه راه آفتاب را به کلی سد کرده و می بندند. این گلدان را برای خانمم خریدم، اما بیچاره ناچار شده این گلدان را روزها بگذارد لب پنجره و شبها که نور همه جای خانه یکی است، بیاورد روبروی چشم انداز نزدیک تلویزیون توی نشیمن بگذارد تا هر وقت چشممان به آن افتاد، خوشحال باشیم که گلدانی زنده توی خانه داریم که دارد نفس می کشد و نفس مان را تازه می کند با گلهای بسیار زیبایی که با هر لبخند ما، گل از گلش می شکفد و لبخندی زیبا به ما هدیه می کند.
.
راستی گل باقلا هم گل قشنگی است و بیخودی اسم گل باقالی بد در رفته و آن را مسخره می کنند! بله باقلاهایی که برای عید سبز کردم را به گلدان بزرگتری منتقل کرده ام و حالا به گل نشسته است و چند وقت بعد شاید باقلا پلو با گوشتی بخوریم که باقلای ان محصول بالکن کوچک خانه ی ماست!

بسم الله الرحمن الرحیم
1- با شروع اولین بارندگی زمستان امسال، از سقف پارکینگ همکف، آب راه افتاده بود و تا همین امروز چندین نوبت با آن درگیر شده بودیم و مشکل همچنان پابرجا باقی مانده بود و داشت مایه ی سرشکستگی من که از دیماه مدیریت ساختمان را تحویل گرفته ام، می شد! فقط همین امروز، از ساعت ۹ صبح تا 6 بعد از ظهر باتفاق تاسیساتچی طرف قرارداد ساختمان درگیر همین یک کار بودیم، آقای ظریف با هیکل ناظریفش یا پتک دستش بود و یا اچار شلاقی یا مشعل و کپسول گاز و مدام مشغول خرابکاری بود تا یک کار ظریف، داستانش مفصل است، اما به این معتقد شدم که مدیریت ساختمان از آن نوع ریاست ها و مدیریتهایی است که باید گفت نصیب گرگ بیابان هم نشود! :)
2- با اولین دانلود یک آهنگ غیر مجاز برای یک مشتری که آخر شب آمد، کامپیوترم با داشتن آنتی ویروس آپ دیت شده، به انواع و اقسام ویروس آلوده شد و ده روزی هست که با این ویروسها و تروجان ها درگیر شده ام و هنوز هم درگیرم! :(
تازه فهمیدم که کاسب ها، راست گفته اند که خون مشتری آخر شب پای خودش است :)
3- هیچ ابزار و برنامه ای جز ویندوز نصب نکرده ام. کامنتها را هم نرسیدم که جواب بدهم و به دوستانم هم سر نزده ام به خصوص که گوگل ریدر هم فیلتر شده ووبلاگهایی که بلاگفایی نیستند را باید با تله پاتی تشخیص بدهم که کدام وبلاگ به روز شده است و کدام نشده!
الان ناچارم با مطلبی که نقل می کنم، فعلا سر کنم تا ببینم این کامپیوتر را بالاخره باید چه بلایی بر سرش بیاورم! شاید اصلا احتیاج به ابزار و وسایل و همکاری های نه چندان ظریف آقای ظریف پیدا کردم!
4- دنبال عکسی که توی دو پست قبل وعده داده بودم می گشتم که به این عکس برخوردم :) لباس مال یکی از طلبه ها از دوستان بچه محل ماست که بهار سال 65 بعد از اتمام عملیات آمده بود به جزیره فاو برای نظارت عالیه و دادن روحیه به ما بچه محلهایی که همه با هم فاو بودیم:) از او خواستم اجازه بدهد که با عمامه اش عکسی بگیرم، گفت نمی شود! تا اینکه بعد از ظهر شد و او که از کار روزانه خسته شده بود رفت و خوابید عمامه و همینطور عبایش را کششششش رفتم و عکسم را گرفتم که تجربه بیاموزد که کار نشد ندارد :)
دیشب که این عکس را از لابلای هفت هشت آلبوم عکس پیدا کردم، یاد مطلبی افتادم که اواخر آذرماه توی روزانه هایم گذاشته بودم، ممکن است که بعضی از شما خوانده باشید؛ اما برای انهایی که نخوانده اند، می تواند بامزه و شیرین باشد. بدون هیچ شرح اضافه ای دعوت می کنم که بخوانید :
میگویند در جهنم مارهایی هست که اهالی محترم جهنم، از دست آنها به اژدها پناه میبرند! و حالا من هم دچار چنین وضعیتی شده بودم. آن هم از دست یک جِغِله تُخس وَرپریده که نام باشکوه فریبرز را بر خود یدک میکشید. یک نوجوان 15 ساله دراز بینور که به قول معروف به نردبان دزدها میماند. یادش بخیر. در حوزه که بودیم یک طلبه بود که انگار از طرف شیطان مأمور شده بود بیاید و فضای آرام و بیتنش آنجا را به جنجال بکشاند. او هم اسمش فریبرز بود که به پیشنهاد استادمان شد: ابوالفضل! قربان آقا ابوالفضل(ع) بروم. آن بزرگوار کجا و این ابوالفضل جعلی کجا؟ کاری نبود که نکند. از راهانداختن مسابقه گل کوچک تا اذان گفتن در نیمههای شب و به راه انداختن نماز جماعت بدون وقت. بعد هم خودش میرفت در حجرهاش تخت میخوابید و ما تازه شصتمان شست مان خبردار میشد که هنوز دو ساعتی به اذان صبح مانده است! کاری نماند که نکند. از ریختن مورچههای آتشی در عمامهمان تا انداختن عقرب و رتیل در سجاده نمازمان. در شیشه گلاب، جوهر میریخت و وسط عزاداری و در خاموشی روی جمعیت میپاشید.
اما ابوالفضل جعلی در برابر کارهای این فریبرزخان، یک طفل معصوم و بیدست و پا حساب میشد. کاری نبود که فریبرز نکند. مورچه جنگ میانداخت؛ به پای بچههای نماز شب خوان زلم زیمبو میبست تا نصفه شب که میخواهند بیسروصدا از چادر بروند بیرون وضو بگیرند، سر و صدا راه بیفتد؛ پتو را به آستر و دامن پیراهن بچهها میدوخت؛ توی نمکدان تاید میریخت و هزار شیطنت دیگر که به عقل جن هم نمیرسید. از آن بدتر، مثل کنه به من چسبیده بود. خیر سرمان بنده هم روحانی و پیشنماز گردان بودم و دیگران روی ما خیلی حساب میکردند. اما مگر فریبرز میگذاشت؟
اوایل سعی کردم با بیاعتنایی او را از سر باز کنم. اما خودم کم آوردم و او از رو نرفت. بعد سعی کردم با ترشرویی و قیافه عصبی گرفتن دورش کنم؛ اما کودکی را میماند که هر بیاعتنایی و تنبیه که از پدر و مادر میبیند، به حساب مهر و محبت میگذارد. در آخر در تنهایی افتادم به خواهش و تمنا که تو را به مقدسات قسم ما را بیخیال شو و بگذار در دنیای خودم باشم.
اما با پررویی درآمد که: حاج آقا، مگر امام نگفته پشتیبان روحانیت باشید تا آسیبی نبینند؟ خب من هم هواتو دارم که آسیبی نبینید!
با خندهای که ترجمه نوعی از گریه بود، گفتم: برادرجان، امام فرمودهاند پشتیبان ولایت فقیه باشید، نه من مادر مرده! تو رو جدت بگذار این چند صباح مانده تا شهادت را مثل آدمیزاد سر کنم.
اما نرود میخ آهنین در سنگ!
در گردان یک بنده خدایی بود که صدایی داشت جهنمی، به نام مصطفی. انگار که صدتا شیپور زنگزده را درست قورت داده باشد. آرام و آهسته که حرف میزد، پرده گوشمان پاره میشد، بس که صداش کلف و زمخت بود. فریبرز، مصطفی را تشویق کرد که الا و بالله باید اذان مغرب را تو بگویی!
مصطفی هم نه گذاشت و نه برداشت و چنان اذانی گفت که مسلمان نشنود و کافر نبیند! از الف اللهاکبر تا آخر اذان، بندبند نمازگزاران مقیم سنگری که حسینیه شده بود، لرزید. آن شب تا صبح دسته جمعی کابوسی دیدیم وحشتناک و مخوف! تنها دو نفر این وسط کیف کردند. آقا مصطفی، اذانگوی شیپور قورت داده و فریبرزخان!
از آن به بعد هرکس که به فریبرز میخواست توپ و تشر بزند، فریبرز دست به کمر تهدیدش میکرد که: اگر یکبار دیگر به پر و پایم بپیچی به مصطفی میگویم اذان بگوید!
و طرف جانش را برمیداشت و الفرار!
مدتی بعد، صبح و ظهر و غروب صدای رعبآور اذان آقای شیپور قورت داده قطع نشد! پس از پرسوجو و بررسیهای مخفیانه فهمیدم که فریبرز به او گفته که حاجآقا از اذان گفتنت خیلی خوشش آمده و به من سپرده به شما بگویم که باید مؤذن همیشگی گردان باشید!
و این یکی از برکات فریبرز بود که دامن ما را گرفت. مدتی نگذشته بود که فریبرز یک بلندگوی دستی از جایی کش رفت و آن را به مؤذن بدصدا داد که بگذار عراقیها هم از صدایت مستفیض شوند، اینطوری حیفه! و از آن به بعد هر وقت که صدای اذان از بلندگو بلند میشد، آتش دیوانهوار دشمن هم شروع میشد؛ نهتنها ما بلکه عراقیها هم دچار جنون شده بودند.
گذشت و گذشت تا اینکه آن روز فرمانده لشکر به همراه چند مسئول نظامی دیگر به خط مقدم و پیش ما آمدند. قرار شد که نماز جماعت را با هم بخوانیم. مصطفی شیپور قورت داده مشغول بود و رنگ از صورت فرمانده لشکر و همراهانش پریده بود! ما که کمکم داشتیم عادت میکردیم، فقط کمی گوشمان سنگینی میکرد و زنگ میزد!
عراقیها هم مثل سابق دیگر جنی نشده و فقط چند تا توپ و خمپاره روانه خط ما کردند!
من عبا و عمامه را گوشه سنگر گذاشتم و رفتم وضو بگیرم. بیرون سنگر فریبرز را دیدم که وضو گرفته بود و داشت به طرف سنگر حسینیه میرفت. مرا که دید، سلام کرد. جوابش را سرسنگین دادم. وضو گرفتم و برگشتم طرف سنگر. اما ای دل غافل. خبری از عبا و عمامهام نبود! هر جا که بگویید، گشتم. اما اثری از عبا و عمامهام پیدا نکردم. یکهو یک صدایی به گوشم خورد: اللهاکبر، سبحانالله!
برای لحظهای خون در مغزم خشکید. تنها امام جماعت آنجا من بودم! پس نماز جماعت چهطوری برگزار میشد؟ شلنگ تخته زنان دویدم به طرف حسینیه. صفهای نماز بسته، همه مشغول نماز بودند. اول فکری شدم که بچهها وقتی دیدهاند من دیر کردهام، فرمانده لشکر را جلو انداخته و او امام جماعت شده. اما فرمانده که آنجا در صف دوم بود! با کنجکاوی جلوتر رفتم و بعد چشمانم از حیرت گرد شد و نفسم از تعجب و وحشت بند آمد؛ بله، جناب فریبرزخان، عمامه بنده بر سر و عبای نازنینم روی دوشش بود و جای مرا غصب کرده بود!
خودتان را بگذارید جای من، چه میتوانستم بکنم؟ سری تکان دادم. در آخر صف ایستادم و اللهاکبر گفتم و خودم را به رکعت سوم رساندم. لااقل نباید نماز جماعت را از دست میدادم؛ نماز جماعتی که امام جماعتش عبا و عمامه مرا کش رفته بود!