چشم ها!

بسم الله الرحمن الرحیم    

چشم از نمای بسیار نزدیک

یک عمر با دریچه ی چشمها به عظمت عالم و خالقش نگاه کردیم، اما از دریچه نگاه کردن به چشمها هم میشود عظمت خالق عالم را دید!

عکاسی ماکرو از عنبیه چشم (10 عکس) 

عکاسی ماکرو از عنبیه چشم

ادامه مطلب ...

سال پر برفم آرزوست

بسم الله الرحمن الرحیم 

یادمه وقتی بچه بودم خونه ها اکثرا خشت و گلی بود و به قدری هم برف و بارون میبارید که یا از ناودون ها شر و شر به سر خلق الله آب می ریخت و یا قندیل می بست. روزهایی که بارونی بود مدام پشت بوم رو بوم غلتون* می کشیدیم که سقف چکه نکنه و روزهای برفی هم هی مجبور می شدیم که شبانه و یا دم دمای صبح زود، برفها رو پارو کنیم و به کوچه بریزیمشون که یک وقت سقف از سنگینی برف روی سرمون خراب نشه! و وقتی همه ی اهالی با هم اینکارو می کردند راه رفت و آمد مردم از طریق کوچه های تنگ و باریک، بالکل بسته می شد و همگی مجبور می شدیم کوچه  رو از دو طرف به اندازه ای که بشه توش راه رفت، از برف پاک کنیم. و اینطوری بود که برفهای وسط کوچه روز به روز به قدری روی هم تلمبار می شد که دیگه نمی شد اونور رو دید! و این برف تا به آخر زمستون باقی بود تا اینکه نزدیکای عید که می شد مجبور می شدیم همه ی اهل محل با کمک همدیگه و به زور پاروها و بیلها برفهای یخزده رو بشکنیم و به پایین هلش بدیم و توی جوی آب رهاش کنیم و با شستن تتمه ی برفهای باقی مونده توی کوچه، اونا رو هم آب کنیم تا برای عید نوروز کوچه مون تمیز و بدون برف و یخ بشه! 

اون روزا توی همه جا می شد آدم برفی های ساخته شده توسط بچه ها و به کمک بزرگترها رو دید. سرسره های برفی رو هم تا آخر زمستون توی کوچه ها و محلات میشد دید. توی حیاط خونه ی ما که تا دم دمای عید، همیشه یک آدم برفی جا خوش کرده و وایستاده بود و با دماغ هویجی و چشمان وق زده ی ذغالی و لبی از لبو و خندان ما رو تماشا میکرد و بهمون می خندید.  

اما سالهاست که اینطور برفی توی تهران نباریده. آرزو می کنم لااقل امسال تهران و سایر شهرهای کشورمون از نزولات آسمانی بی نصیب نمونه و بهره ی کافی و وافی ببره تا هم سدها پر بشه و هم بچه های این دوره خاطرات برفی داشته باشند و تا میتونیم دوباره و مثل سابق توی همه جا آدم برفی بسازیم. البته حالا نه به این بزرگی! 

آدم برفی

*بوم غلتون وسیله ای بود متشکل از یک پیت حلبی گرد پر از خاک کوبیده شده و یا لوله ی سیمانی پر از سیمان که دو طرفش میله ای بسته شده بود و طنابی به اون بسته بود و با کشیدنش روی همه ی قسمتهای پشت بام، مدام غلت میزد و با اینکار خاک و گل رس را به هم می فشرد تا سقف چکه نکند و نم ندهد 

پ ن: 

آدم برفی 

این عکس مربوط به وبلاگ خانم علی نژاد بود که متاسفانه وبلاگش به هر دلیل از دسترس خارج شده. من خوشبختانه نسخه ای از عکس این آدم برفی که ساخته ی دست او و دوستانش بود، را توی هاردم نگه داشته بودم که الان پیداش کردم. 

پ ن  2: 

راجع به چگونگی تشکیل بلورهای برف و شکل حیرت اور کریستالهای برف اینجا را ببینید و بخوانید. 

اینم عکس دیگری از زمستان و آدم برفی در کنار باغچه ای از لاله های سرخ

آدم برفی و باغچه ی لاله

هان ای دل عبرت بین از دیده ی عبرت بنگر!

بسم الله الرحمن الرحیم

مدتی قبل وقتی روی زمین باغی، مشغول خانه بودم، فوریتی پیش آمد و من بر خلاف معمول که برای عزیمت به تهران، غروب به ایستگاه می رفتم و سوار قطار تهران میشدم، اینبار نزدیک ظهر رفتم و سوار بر قطار فیروزکوه شدم تا از طریق رفتن به فیروزکوه، زودتر به تهران برگردم! در فیروزکوه سوار اتوبوس تهران شدم و بعد از نیم ساعتی معطلی، به خاطر خلف وعده در راه افتادن سریعش، عاقبت با عصبانیت پیاده شدم تا سوار تاکسی های خطی شده و خودم را سریعتر به تهران برسانم. از قضا تاکسی های خطی هم که به وفور پارک کرده بودند همگی با هم مشغول گفت و گو بودند و اصلا در قید بردن مسافر نبودند! ناچار از این تاکسی ها هم پیاده شدم و خودم را به ماشین های عبوری سپردم. ظاهرا پیرمردی که سمند داشت و جزء رانندگان این خط بود شاهد این سوار و پیاده شدن ها بود. کمی جلوتر به سراغم آمد و آهسته و سریع گفت: "اگر تهران میری برو جلوتر میام سوارت می کنم"

کمی جلوتر و دور از چشم رانندگان خط، آمد مرا سوار کرد و اینطوری شد که دوتایی عازم تهران شدیم. به او گفتم: "ماجرا چیه؟" گفت: "من دیدم خط شلوغه و منم که تازه رسیدم حالا حالاها نوبتم نمیشه و شما هم عجله داری، با خودم فکر کردم شاید اینطوری قسمت قرار داده شده باشه که من و شما، با هم بریم تهران و در بین راه کمی با هم اختلاط کنیم و حرف بزنیم، تا هم من تنها و خالی خالی به تهران برنگردم و هم شما رو به مقصد رسونده باشم"

پیرمرد زنده دلی بود و بیش از هفتاد سال سن داشت. در خلال راه چند نفری را هم سوار و پیاده کرد (من حساب کردم و دیدم کرایه های دریافتی او تقریبا به اندازه ای بود که اگر از فیروزکوه پر حرکت میکرد نصیبش می شد!)

خیلی حرفها گفت و از جمله اینکه گفت: 

 من دبیر تاریخ و عاشق درس دادن به بچه ها و از مال دنیا بی نصیب بودم. سالها با سختی و تنگی معیشت و البته با عشق به کارم تدریس می کردم و عمرم سپری می شد. تا اینکه یکروز یک آقایی با سر و وضع مرتب توی دفتر مدرسه سراغ مرا گرفت. من خودم را معرفی کردم و آن آقا گفت: "پسر من خیلی به شما علاقه مند شده و مدام از شما و خوبی های شما حرف میزنه. اهل کجایید و خونه ی شما کجاست؟"

به او از خودم گفتم و عشق به کارم و عشق به بچه ها و از اینکه مستاجر هستم و هر سال و یا چند سال یکبار مجبور به تعویض خانه ام و لاجرم خانه به دوشم. و آن آقا پرسید: دوست داری صاحب خانه شوی؟ گفتم بله که دوست دارم اما با حقوق معلمی من، کو تا خانه دار شدن من؟!

پیرمرد می گفت: زمان شاه بود و این آقا بدون این که مرا بشناسد در خیابان پاسداران فعلی در محل میدان هروی امروز تهران، برای من خانه ای خرید و در محضر بنامم کرد و اقساط بلند مدت به آن بست و من طی چندین سال با اقساط بسیار پایین که حتا کمتر از اجاره بهای آن روزگار بود صاحب خانه ای بزرگ در مرفه نشین ترین قسمت شهر شدم که امروز بیش از یک و نیم میلیارد قیمت دارد!

می گفت: بله خدایی که آن بالا نشسته، آگاه و عالم به حال و روز همه ی ماست و هر زمانی که لازم بداند از راهی که اصلا در مخیله ی ما هم نمی گنجد کسانی را دست خود قرار می دهد و توسط این دستها به ما کمک می رساند. بعضی ها نمی فهمند و این را به حساب شانس و اقبال و سرنوشت و این چیزها می گذارند و دست خدا را که بوضوح پیداست و عیان شده را اصلا نمی بینند.

....

من آنروز سخت آزرده و گرفتار بودم و از حکمت این دیدار و این حرفها چیزی نمی فهمیدم و البته متعجب بودم که چرا باید کسی را با این طرح و نقشه ی دفیق سر راهم قرار دهند و بی آنکه از گرفتاریم بگویم این حرفها را برایم بزنند؟

به حال این پیرمرد غبطه خوردم تا اینکه مدت خیلی کمی که گذشت دست خدا به سراغ من نیز آمد. حتم دارم کسی که واسطه ی خیر شد و بانی خیر ماجرای اخیر مربوط به من، بیشتر از این راضی به شرح ماجرا نیستند. ولی این باعث نمی شود که حتا اگر شده، اینطور سربه مهر گذاشته و اینطور دهان بسته، از این دوست عزیز و نادیده، قدردانی نکنم به خاطر لطف و محبتی که به من کرد، ممنونش نباشم. اما این نکته را هم باید بگویم که درست است که به خاطر لطفی که من شد خدا را خیلی شاکرم و بیشتر از شکرگذاری، شرمنده اش هستم، اما به حال این دوست عزیز، غبطه ی فراوان می خورم که این قدر مورد لطف و محبت خدا بوده و هست که مشکلات من و امثال من توسط او و به دست او و البته با عنایت و فضل خدا مرتفع می شود. بله خوشا به حال او که یدالله است.

"دا" - پستی رادیویی

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض شرمندگی از اینکه غیبتم طولانی شده و هنوز نتوانستم به زندگی وبلاگی آنطور که شایسته ی محبتهای دائمی شماست، برگردم.

کار بر روی خانه در زمین باغی بی وقفه و همچنان ادامه دارد و با گذشت اربعین حسینی، تصمیم داشتم پستی بگذارم تا حداقل از فضای عزاداری ایام محرم خارج شویم، اما حوصله، مجال و فرصت کافی دست نمی داد، تا اینکه با اشاره و امر دوست بسیار عزیزی بر آن شدم به جای پستی خواندنی و یا دیدنی، اینبار پستی شنیدنی بگذارم که البته تا به امروز توی وبلاگم سابقه نداشته.

با وجود اینکه یک هفته است که سرماخورده و زکام هستم، حسب الامر، جسارت به خرج داده و قسمتهایی از کتاب "دا" خاطرات سیده زهرا حسینی را که با تعجب بسیارم به چاپ صد و سی و چهارم رسیده است را انتخاب کرده و خوانده و ضبط کردم.

شما به لحن و تن صدای مریض و خسته کننده ی من توجه نکنید، بلکه به محتوا و سبک نگارشی کتاب دقت کنید، کتابی خواندنی است، اگر هنوز این کتاب را ندارید و نخوانده اید، حتما تهیه کنید و بخوانید.

پس این شما و این پست رادیویی! 

پناه بی پناهان

بسم الله الرحمن الرحیم

ما خانه به دوشان بیابان بلاییم

در موج بلا مست صهبای ولاییم

پیش از گِل آدم به گُل اشک نوشتیم

این نامه که از آب و گل کرببلاییم

ایام عزای شهادت مظلومانه سید و سالار شهیدان، ثارالله وابن ثاره، حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و یاران باوفای او را خدمت همه ی شما دوستان عزیز تسلیت عرض می کنم.

کار ساخت خانه بر روی زمین همچنان ادامه دارد و بعد از مدتها دوری، از دیروز به عشق آقا امام حسین علیه السلام آمده ام و الان تهران هستم. بنا داشتم وقتی آمدم و فرصتی دست داد، درباره ی این مدتی که نبودم برایتان بنویسم، اما هوای دلم بدجور بارانیست و ذکر مداومم این شده که" با همه ی روی سیاهم - با همه ی بار گناهم - میدونم بدم آقاجون – اما جز تو من پناه ندارم " 

 همه ی عمر عزادار توییم حسین جان

نمی دانم چرا حس می کنم، مولا و سرور و آقای ما با این همه سیاهپوش و عزادارانش، این روزها و میان همه ی همهمه ها تنهاست و ندای ابدی و پاینده ی " هل من ناصر ینصرنی " او به گوش کسی نمی رسد؟!

وقتی دلتان شکست، به یاد شهدا باشید.

مرا هم که روسیاه دو عالمم دعا کنید.