بسم الله الرحمن الرحیم
سالهای بعد از انقلاب، سالهای سیاست و جنگ اگر بود، که قطعا بود، سالهای معنویت و اخلاق هم بود و شاید معنویت و اخلاق حرف اول آن سالها محسوب می شد. در آن سالها ما خود را نه تنها ملزم به ترک محرمات و انجام واجبات می دانستیم بلکه از انجام مستحبات و عمل به سنتهای مذهبی، هم تا جایی که در توان داشتیم کوتاهی نمی کردیم. یکی از این سنت ها بستن عقد اخوت بود که در عید غدیر خواندن خطبه اش مرسوم بود. در عید غدیر سال شصت من با چند نفر از دوستان مسجدی عقد اخوت بستم. یکی از آن دوستان مسجدی شهید محمد غفاری بود. در مورد عقد اخوت و تعهداتی که دو برادر به هم می دهند خودتان زحمت بکشید و بروید تحقیق کرده و بخوانید، چون من نمی خواهم متنی طولانی بنویسم.
بله شهید محمد غفاری و من با هم عقد اخوت و برادری بستیم. در آن روزگار به خاطر علاقه و اشتیاقی که به خطاطی و پارچه نویسی و دیوارنویسی و کلا کارهای هنری و تبلیغی داشتم، بعد از فراغت از مدرسه به طور فعال، توی مسجد و بسیج به این طور کارها مشغول میشدم. از میان سیزده چهارده مسجد و پایگاه بسیج، به عنوان مسئول تبلیغات ستاد ناحیه بسیج انتخاب شدم و همین شد مایه ی بزرگترین دردسر من! از رئیس ستاد منطقه که ناحیه ی ما زیر نظر او بود دستورالعملی صادر شد که هیچیک از مسئولین مختلف ستادهای نواحی بسیج حق اعزام به جبهه را ندارند و به این ترتیب اسم من هم توی لیست سیاه اعزام رفت...محمد که اشتیاق مرا برای اعزام می دید، پیشنهاد کرد به اسم او و با پرونده ی او به جبهه بروم و من انگار که بال درآورده باشم، پریدم و او را غرق بوسه کردم. تمرینات ما شروع شد که من محمد غفاری بشوم! اسم و آدرس و شماره ی تلفن و اسم خاله و دایی و ... حفظ می کردم و او از من همه را امتحان می گرفت. خب ترسو هم بودیم که نکند لو برویم و کار بدتر گره بخورد و کار هر دوی ما خراب شود...نهایتا هیچ اتفاقی نیفتاد و من به اسم محمد غفاری و پلاک او به جبهه اعزام شدم. خاطرم هست تابستان گرمی بود و ماه رمضان هم بود. برای اینکه روزه ی ما نشکند، مسئولین، کار اعزام را در ظل افتاب کش دادند تا ظهر بشود، تا بعد بتوانیم از حد ترخص تهران خارج شویم. اتوبوس ها که پنج شش تا می شدند ظهر پشت سر هم راه افتادند و من توی لانه ی جاسوسی که محل اعزام در آنزمان بود با دوستی نحیف و لاغرتر از خودم که، رفیق و همسفر شدیم، در ایستگاهی که اتوبوس ایستاد، هندوانه ی خیلی بزرگی خریدیم که وقت افطار بخوریم...ماجرایش طولانی است. همینقدر بگویم که چند روز بعد، من و تعدادی از بچه ها در اعتراض به اینکه چرا طبق قولی که داده اند به جنوب اعزام نشده ایم و ما را به غرب فرستاده اند، مثل کالای مرجوعی توی یک مینی بوس به سمت تهران برگشت داده شدیم و همین نوع برگشتن، باعث شد که پرونده ی شهید محمد غفاری برای اعزام به جبهه برای همیشه توی لیست سیاه برود!
او هم دیگر نمی توانست به جبهه برود. برای همین بعد از این ماجرا بلافاصله رفت و توی سپاه نام نویسی کرد که هم خدمتش را انجام داده باشد و هم بتواند به جبهه اعزام شود و آنگاه طلبگی بخواند و البته در یکی از این اعزامها به شهادت رسید.
خیلی مختصر کردم که البته حق او این نیست و در موردش دوباره خواهم نوشت. اما امروز انگار برای این وبلاگ، روز شهید بود و من باید از شهید می نوشتم و اول شهیدی که نامش و چهره ی نورانی و قشنگش به خاطرم آمد همین شهید محمد غفاری بود و عجیب اینکه داشتم توی نامه های جبهه دنبال نامه ای می گشتم و نامه ای از او هم پیدا کردم که از همان مسجد و همان پایگاه بسیج برای من فرستاده بود. پس زود دست بکار شدم تا در دقایق باقی مانده از روز جمعه نامش را به اسم شهیدی که مظهر خلوص و تواضع و ایمان و تقوا و زهد و اهل شوخی و خنده بود، ثبت کنم. خنده های ریز و قشنگ او که از خاطرم هرگز فراموش نمی شود. او می خواست طلبه شود و یادم هست که سر کلاس اخلاق استاد مجتبی تهرانی حاضر می شد و گاهی من نیز همراهش بودم و او تمام جلسات را با ضبط جیبی ضبط می کرد و در خانه توی دفتری، نظیف و تمیز از روی نوار و با سختی بسیار پیاده کرده و می نوشت. میگفت این دفتر سالیان سال به یادگار خواهد ماند و ماند!
سفر دو روزه ای که با او به قم و جمکران رفتم بی اغراق ساده ترین و کم خور و خواب ترین و البته بهترین سفر تمام عمرم بوده و من هرگز سفری زیارتی نرفتم که از لحاظ معنوی به پای این سفر رسیده باشد. خدا روحش را شاد و قرین رحمت خود کند و او را با شهدای کربلا محشور بفرماید.
نامه ی او را هم می گذارم تا قدری با روحیات و خلقیاتش، که از خلال همین نامه هویداست، آشنا شوید + و +
بسم الله الرحمن الرحیم
این نوشته برای من از «تمت» شروع شده و به«الدین» ختم شده ولی آخر ماجرا رفتم رسیدم به اول اون «خوابگرد» و «ایمایان» و ... ندایی درونی به گوش من رسوند که منم از این بازی بنویسم و خاطره ی وبلاگ نویسی خودم رو اینجا ثبت کنم. این چنین شد که «بی دعوتنامه ی رسمی وارد بازی این روزهای وبلاگستان شدم!» شاید ضرورتی نداره گفتن اینکه قبلا برام اتفاق نیافتاده که، وارد یک بازی وبلاگی بشم! اما وارد شدن توی این بازی خیلی برام خوب شد! اول اینکه با بازیکنانی قدیمی همبازی شدم دوم اینکه این بازی سبب ساز شد طی دو سه روز، نوشته پشت نوشته منتشر بشه و من تعدادی رو بخونم. دعوتنامه ها همینطور داره به بچه های وبلاگ نویس از طرف رفقای وبلاگی یا رقبای وبلاگی فرستاده میشه، و من توی این نوشته ها و دعوتنامه ها چند تایی اسامی آشنا دیدم، طوری که حال خیلی خوبی بهم دست داد. البته وبلاگ های خیلی خیلی خوبی هم دیدم که قبلا حتا اسمشون رو هم نشنیده بودم و از خوندنشون واقعا حظ کردم. خلاصه اینکه حس کردم انگار داره جان تازه ای به کالبد نیمه جان وبلاگستان دمیده میشه و چون می خواستم توی ریکاوری و بعد از بیهوشی این موجود مریض، نقشی عهده دار بشم؛ حتا به قدر زنبور توی خاموش کردن آتش ِتب ِنمرودیان (شبکه های اجتماعیD:) میخوام آب بیارم، هر چند این بیمار، احتمالا درست بعد از احیاء شدنش و با زدن اولین لبخند، خواهد مرد! (این حرفو جدی نگیرید(
(...) برم سر اصل مطلب. من شاید از اواسط 84 خبرها رو از طریق اینترنت و از سایت ها که زیاد هم نبودند، دنبال می کردم و دیماه سال 85 خیلی اتفاقی و اونطور که یادم میاد از طریق سایت بازتاب و لینکی که به وبلاگی به اسم حزب الله نو داده بود وارد وبلاگ نویسی شدم. از سر کنجکاوی و شاید حس کمک رسانی به همفکران خودم، توی همون بلاگفا هم بلافاصله وبلاگی برای خودم درست کردم به اسم مهردل و بعد از درست کردنش تازه به صرافت این افتادم که خب حالا چی باید بنویسم؟! از اون روز، تقریبا هر وقت به سراغ وبلاگم اومدم همین سوال رو از خودم پرسیدم و هنوز هم دارم می پرسم. هرچند اخیرا بیشتر از خودم این سوال رو دارم می پرسم که الان و اصلا چرا دارم می نویسم؟ البته جوابی برای این سوالم ندارم.
اما روزهای اول وبلاگ نویسی، یعنی درست از همون روز اول، فکر می کردم جواب خوب و محکمی برای این سوالم دارم و جوابم این بود: «اینجا دقیقا همون جاییه که اگر بشقاب پرنده ای داشتم دوست داشتم به پرواز دربیارمش و درست توی نقطه ای به نام وبلاگ فرود بیارمش.«
اینترنت نوظهور بود اما افق آینده اش حتا برای امثال من خیلی روشن و درخشان به نظر می رسید. اصلاح طلب بودم و جریان سیاست بدجور یکطرفه شده بود و حرفهای من جایی زده نمی شد! چنان ذوق زده شده بودم که فکر می کردم امکانی برام فراهم شده که می تونم هر چی دلم خواست و از هر کی دلم خواست، حرف بزنم و حتا فریاد بکشم و اگر شد دنیا رو هم تکون بدم!! و البته که با همون پست اول و با دریافت دو سه تا کامنت شبیه به هم و قدری پرسه زدن توی وبلاگ ها، فهمیدم که نخیر انگار متوهم شدم و اینجا انگار قصبه ای از دهستانی از وبلاگستان ِ کل ایران محسوب میشه که در مقابل فضای مجازی دنیا، عددی نیست و تکون دادن حتا یک خشت از دیوار گلی خانه ای توی این قصبه کار چند تا حضرت فیل باشه نه وبلاگ نویسی یک لاقبا مثل من!
این شد که فکر کردم شاید لازم باشه یه قدری ترمز کنم و اطرافم رو خوب بپام و ببینم که اصلا اینجا کجاست؟ دنیا دست کیه؟ و اصلا چی به چیه؟ از تند نوشتن، قبل از نوشتن، دست برداشتم! به خصوص که از همون روز اول برای ساختن وبلاگ، ایمیلی به اسم کامل و حقیقی خودم درست کرده بودم و شروع کرده بودم، اونم توی اون فضا. اون روزها این رسم نبود و یا لااقل توی قصبه ای که ما بودیم مرسوم نبود. کم کم سوالات ساده اما فنی در مورد آپدیت و لینک و آپلود عکس و دانلود و این حرفها هم پیش می اومد که احدی هم حاضر نبود در موردش به کسی چیزی یاد بده! و من به ناچار همه رو به سختی و با آزمون خطاها یاد گرفتم که خود این مسائل فنی و شناخت فضای وبلاگستان خیلی وقتم رو گرفت و عمر مهر دل به سر رسید، اما در خلالش فهمیدم که اینجا اصلا جای قابل اتکایی نیست و به دوستی ها نباید اعتماد کرد. ای بسا آدمهایی با اسامی جعلی در طرفداری و یا ضدیت با چپ و راست می نویسند که حتا ممکنه اصلا ایرانی نباشند شایدم اصلا جاسوس و عامل بیگانه باشند! شایدم اطلاعاتی هستند! یعنی برای من تا به این حد فضا تاریک و بغرنج و راز آلود بود. با این وجود هر آدم تندی می دیدم بی محابا با او مثل خودش تندی می کردم. تندی چی بود؟ اونا علنا فحش میدادند و دری وری می گفتند و ما دلیل اقامه می کردیم و اصرار روی مواضعی که درست می دونستم! با وجود این اغلب، وقتی می خواستم برم سرکارم با خودم فکر می کردم به محض بیرون رفتنم مرا خواهند گرفت. دو سه سال خیلی سخت و پر از تنش و اضطراب و استرس رو تجربه کردم و حاضر هم نبودم کوتاه بیام. هر چند الان میدونم که وبلاگ نویسی با عافیت طلبی دو چیز متضادند و وبلاگ نویس مستقل سیاسی، علیرغم اینکه آدمی بیکار و فضول معرفی شده، اما آدمی محسوب میشه که علاوه بر کارها و بدبختی ها و گرفتاری های خودش مسئولیت بزرگ دیگری به اسم اصلاح طلبی یا اصولگرایی رو هم به گردن گرفته که اصلا جزء وظایفش نبوده و نیست و تند اما اونموقع همه اکثرا تازه کار بودیم و پر از انرِژی .
یادم هست اون موقع توی حلقه ی وبلاگی ما یکی بود به اسم الف میم پسندیده که توی مجادله می نوشت و یکی هم بود به اسم دانشطلب این دو رقیب هم و مثل کارد و پنیر بودند با هم. از قضا من که تازه وارد بودم می افتادم وسط دعوای این دوتا. با مجادله از نظر فکری، قرابت بیشتری احساس می کردم و از دانشطلب خوشم نمی اومد. از بچه های اون دوره کلاشینکوف دیجیتال بود با بهمن هدایتی و با حزب الله نو هم که ارتباط خوبی داشتم یکی به اسم دهقان توش می نوشت. یک مشهدی هم بود که توی وبلاگ پلخمون می نوشت و ..آهان یکی هم بود به اسم حسن روزی طلب. من با هر کی تونستم یکی دو قدم راه بیام با این یکی اصلا آبمان توی یک جوی نرفت. به همه جز احمدی نژاد علنا فحش و دری وری می گفت و منم چند بار رفتم و هر فحشی به هر کس داده بود رو برگردوندم به معشوقش. این همونی بود که بعدها توی نمایشگاه مطبوعات به سمت کروبی کفش پرتاب کرد. توی اون روزگار بالاترین با لینک دادن به بعضی مقالات باعث داغ شدن یک نوشته می شد و آمار وبلاگی، با رفتن توی بالاترین بالا و پایین می شد. یکی دوباری هم توی مهر دل 2 بچه ها توی بالاترین به من لینک دادند. اما من خودم همیشه از شلوغی و ازدحام فرار می کردم و هیچ وقت به بالاترین نرفتم. اعتقاد هم داشتم که حضور توی بالاترین حضور توی جنگ گلادیاتورهاست و من هر چند ادمی جنگدیده بودم، اما توی این میدون جنگ مجازی، میانهرو محسوب میشدم که تا کتکش نزنند کتک نمی زنه! من عاشق انقلاب بودم و باهاش از اول همراه بودم و حالا می دیدم یک جوانی فقط بر اساس احساساتش حرفایی با من میزد که هیچ چیز ازش نمی دونست. چند تایی از این بچه ها بعدا توی فیسبوک پیدام کردند و وقتی سن و سالم رو فهمیدند حلالیت خواستند. من بیشترین سعی ام این بود که میانداری کنم و جو آروم بشه تا بتونم حرف بزنم. اما فضا فضای تند نوشتن بود! با همین میانهرو نوشتنهام دوره ای می نوشتم که هر کجا پا می گذاشتم، بام میرفت روی دم سلطان و شاید به همین جهت بود که وبلاگ اولم بی جهت بی جهت اردیبهشت 86 فیلتر شد! بلافاصله رفتم به وبلاگ دومم. اون رو هم توی بلاگفا ساختم. اسمش شد مُهردل 2 که با ایمایان و الدینها و بقیه ی دوستان جدیدم توی این وبلاگ آشنا شدم که جز چند نفر، همگی از دم از وبلاگستان رفته اند! به کجا؟ نمیدونم! نهایتا بعد از شروع بکار مُهردل 2 درست صبح روز ۲۲ بهمن ۸۸ وبلاگم دوباره فیلتر شد و چند روز بعدش شاید آخرای بهمن، مسدودش کردند رفت پی کارش. خب از قدیم هم گفته اند کار از محکم کاری عیب که نمی کنه.
(...)حرفهایی رو از این وسط درز گرفتم که بیشتر از این طولانی نشه تا رسیدم به الان. الان هنوز هم می نویسم اما کلا عطای سیاست و تولید فکر و فلسفه و عرفان و ادبیات و هر چی که حرف جدی به نظر برسه را به لقای دنیای بی ثبات و بی در و پیکرش بخشیده ام و فعلا دارم از خاطرات و روزمرگی هام می نویسم البته گاهی خیلی کم گریزی میزنم به سابق!
همین جا از همه ی دوستان وبلاگی خودم دعوت می کنم توی این بازی شرکت کنند
...
پ ن 22 اسفند 93:
با کمال تعجب و حیرت الان دیدم وبلاگ مهردل 2 که در بهمن 88 فیلتر و سپس مسدود و کلا از دسترس خارج شده بود، ظاهرا از شهریور 92 از انسداد خارج شده و بعد از پالایش و سانسور بسیاری از نوشته ها، پستها، در قالب شهریور 92، می توان به بعضی از مطالب دسترسی پیدا کرد! البته فقط همین یک ماه از وبلاگ هم، هنوز فیلتر شده باقی است! و جالب اینکه مطالبی بعد از شعر قزوه نوشته بودم و می نوشتم که هیچ اثری از آنها نیست! ضمن اینکه سوابق تمام کامنتها هم حذف شده!
بسم الله الرحمن الرحیم
مدتی قبل دشمنی دوست نما، یک جفت شامپو به من داد. البته پولش را هم تمام و کمال گرفت. از این شامپوهایی که توی تبلیغاتش می نویسند به محض زدنش کل موهای سفیدتان، از بین می رود. به عمرم اهل رنگ کردن مو نبودم اماتوی رودرواسی موندم و رد نکرده و گرفتم! اما خب چون هدیه نبود و بابتش پول داده بودم نتونسته بودم بریزمشون دور. تا اینکه دو سه روز پیش وسوسه شدم خودم را برای عید نو نوار و آماده کنم!
چشمتون روز بد نبینه، به محض مخلوط کردن و زدن این شامپو، تمام سرم سوخت و فردای آن روز تب و لرز شدیدی کردم و دو روز بعدی را تمام و کمال و بی وقفه خوابیدم! خانواده ام هر بار که به سراغم اومدند وحشت زده جیغی کشیدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند. دیشب رفتم سراغ آینه. کم مونده بود از دیدن شکل و شمایل خودم قالب تهی کرده و سکته کنم سر و صورتم باد کرده و شدیدا هم قرمز شده بود. امروز هم که پیشانی ام چنان متورم شده که یاد فیلم مرد فیل نما افتادم، خلاصه که مشتاقانه برای عید و دید و بازدیدهای روزهای عید آماده ام. اصلا بی صبرانه منتظر نواختن توپ تحویل سال نو نشسته ام.
می خواستم عکسی از خودم بگیرم و بگذارم اینجا، اما ترسیدم تا خود عید بختک بیفتد روی شما و نفرینش را حواله من بکنید.
پ ن:
یک مورد مشابه پیدا کردم عکسها را ببینید
بسم الله الرحمن الرحیم
سال 62، رفتن به مرکزِ آموزش تیزهوشِ علامهی حلی که قبل از تاسیسِ سازمانِ استعدادهای درخشان(66) زیرِ نظر معاونتِ آموزشِ استثنایی، عقبافتادهها بود...
بزرگ شدن در فضایی سرشار از تکثر و تنوع در علامه حلی تهران و رفاقت... رفاقت با کلی رفیق که هنوز که هنوز است مویشان را با عالم و آدم عوض نخواهم کرد...
گرفتار شدن در گروهی سه نفره به سرپرستی جوانی مهندس که از جنگ برگشته بود و پروژهی موشکیش تمام نشده بود و طراحی و ساختنِ هواپیمای یک نفرهی غدیر-24 و شاید هم جایزه گرفتن در 69، در چهارمین جشنوارهی اختراعات و ابتکاراتِ خوارزمی که البته اول شدنِ در آن کمترین فایدهی آن پروژه بود...
قبول شدن در رشتهی مهندسیِ مکانیک دانشگاهِ صنعتی شریف.
کار کردن در پروژهی هواپیمای دو نفرهی آموزشی غدیر-27 و همزمان گرفتنِ مدرکِ خلبانیِ شخصی (پی.پی.ال.) به عنوانِ جوانترین خلبانِ شخصیِ کشور در آن سالها، به سالِ 71 تا بپرانم غدیر-27 را به عنوانِ خلبانِ آزمایشیِ گروه...
عضو شدن در هیات مدیرهی موسسهی خصوصی هواپویان به سالِ 71 که قرار بود به همتِ مردانی میانسالتر صنعتِ هوایی را به میانِ مردم ببرد...
رد شدنِ پروژهی غدیر-27 در مزایدهای داخلی و دولتی و عوضش دادنِ پروژهی دولتی به یک شرکتِ خارجی! به سالِ 72...
افسرده شدن و بازگشتن به جنین تولد، دبیرستانِ علامه حلی و معلمی و همزمان راه انداختنِ معاونتِ پژوهشی دبیرستان و فعالیت در آن از سالِ 72 تا 74 که حاصلش چند مقام شد برای دوستانِ کوچکترِ آنروز و برادرانِ امروزم در جشنوارههای دانشآموزیِ خوارزمی...
....
اینها که خواندید قسمتی از زندگینامه ی رضا امیر خانی و به قلم خود او بود. ظاهرا بعد از افسرده شدن به سراغ نویسندگی رفته! و این کتابها و نوشته ها را منتشر کرده:
1رمانِ ارمیا به سال 74
که جایزهِ بیست سال داستاننویسیِ دفاعِ مقدس سال 79 را گرفت و تقدیرِ ویژهی اولین
جشنوارهی مهر و دومین کتابِ سالِ دفاعِ مقدس.
3 رمانِ منِ او به سالِ 78 که سالِ 79 جزوِ سه کتابِ برگزیدهی منتقدان مطبوعات شد و البته تقدیرِ ویژهی دومین جشنوارهی مهر.
5 سفرنامهی داستانِ سیستان به سالِ 82
7 رمانِ بیوتن به سالِ 87 که برندهی جایزهی اول جشنوارهی حبیب غنیپور شد به سالِ 88 (رقم مادی جایزه به دلیل کمک ارشاد به جشنواره گرفته نشد) و البته نامزدِ نمایشیِ جایزهی جلالِ ارشاد بود در میانِ پنج گزینهی نهایی که هیچکدام جایزه نبردند
8 گزیدهی یادداشتها(ی 81 تا 84) به نام سرلوحهها به سال 87
9 مقالهی بلند نفحات نفت به سال 89
10جانستان کابلستان، گزارش سفر به افغانستان به سالِ 90
11و قیدار، رمان، به سالِ 91 که برندهی جایزهی کتابِ فصل ارشاد شد (رقم مادی جایزه به جهادگران بشاگرد اهدا شد)؛ و همچنین برگزیدهی کتاب سال شهید حبیب غنیپور در اسفند92 بود.
...
بله تصمیم گرفتم اگر هر کدام از نوشته های او را پیدا کنم، بخوانم.