X
تبلیغات
رایتل
کویر سبز
X
تبلیغات
جشنامه

داغ دل ما!

پنج‌شنبه 15 مرداد 1394 ساعت 19:57

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید محمد تقی (مرتضی) ستاریان معاون گردان عمارسالیان سال گذشته و یکسال دیگر هم گذشت و باز ماه مرداد رسید و مرداد نیز نیمه شد، اما از حرارت داغ دل ما نه تنها کم نشده بلکه دل ما همچنان گُر گرفته و می سوزد. چهاردهم مرداد سال 66 وقتی برادرم در نقطه ی رهایی عملیات نصر هفت در ارتفاعات دوپازای سردشت، در شب عید قربان برپیشانی اش مهر تایید الاهی خورد و با ترکشی که در میان دو چشمان قشنگش نشست و دعوت حق را لبیک گفت و به سوی آسمان پرواز کرد و ما را در این دنیای فانی، تنها گذاشت، ما داغداریم.  از چهاردهم مرداد که به شهادت رسید تا نوزدهم که او را به خاک سپردیم نمی دانید بر ما چه گذشت! از آن روزهاست که این آتش بر دل و جان ما افتاد و هر سال هم با رسیدن به این روز آتش جانمان شعله ورتر می شود. چنین روزهایی هر سال نفس گیر راه نفس ما می شود و بغض کهنه ای که هر سال کهنه تر هم می شود، راه گلوی ما را می بندد. می گویند خاک سرد است و مرور زمان باعث تسکین دلهای داغ دیده از فقدان عزیزان است، اما سوالم این است که خدایا پس چرا داغ دل ما با مرور زمان، سرد نمی شود؟ چرا برای ما با گذشت حدود سی سال، هنوز جنگ است. هنوز برایمان پیکر خونین برادر، پسر، پدر و همسر میاورند. هنوز ما با گلاب و اشک چشم، چهره ی عزیزمان را از خاک و خون می شوییم. هنوز در میان تابوت به پرچم پیچیده و از میان جیب های او به دنبال شئی ای می گردیم که بتواند جای خالی او را در فرداهایی که آمد و طی شد، پر کند و امروز می فهمیم که پر نکرد و نخواهد کرد! جای خالی او همچنان در زندگی ما مشهود است. نبودش پر رنگ است و رنگ خون ما را آزار می دهد. کمبودش تا عمق وجودمان محسوس است. داغش سرد نمی شود و ما همچنان می سوزیم!

خدایا از آسمانت صبری ببار و طاقتی بده به ما بازماندگان و جاماندگان. خدایا توفیقی بده عمرمان را نه با روسیاهی که به شایستگی تمام کنیم و لایق وابستگی و شایسته ی وراثت نام شهیدمان باشیم.

شب جمعه است. روح همه ی رفتگان از خاک، پر کشیدگان به افلاک، بی استثنا شاد. لطفا برای علو درجات شهدا و به خصوص شهیدی از تبار ما، سردار رشید و شهید سپاه اسلام، مرتضی (محمدتقی) ستاریان معاون گردان عمار از لشگر محمد رسول الله (ص) فاتحه ای بخوانید، که مظهر اخلاص، تقوا، همت، جدیت و پشتکار بود.

شهید محمد تقی (مرتضی) ستاریان معاون گردان عمار

چپ سردار شهید محمدتقی (مرتضی) ستاریان  معاون گردان عمار

راست سردار رضا یزدی فرمانده گردان عمار


شهید محمد تقی (مرتضی) ستاریان معاون گردان عمار

به اعتقاد من او شایسته ی تام و تمام این آیه است" من المومنین رجال صدقوا ماعاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من یتنظر و مابدلوا تبدیلا " و مصداق عینی " و جاهدوا فی الله حق جهاده" بود. روحش در اعلی علیین شاد و همجوار شهدای کربلا باشد.


نظرات (13)
شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 22:22
با سلام خدمت عاشقان راه شهدا
آقا مرتضی روی مزارت نوشته بود تاریخ شهادت 5/14 و امروز هم همون تاریخه شهادتت مبارک
من همچنان منتظرم مطالب جدیدی از شما بدونم
به امید دیدار
دوشنبه 7 فروردین 1396 ساعت 20:28
سلام بر شما‌
سلام اصلی را خدمت شهید والا مقام آقا مرتضی ستاریان دارم
نمی دانم چه سری نهفته است... هر دفعه که بهشت زهرا می روم نور وجودش مرا بسوی خودش می کشد ...

من بسیار مشتاقم که در مورد این بزرگوار مطالب بیشتری بدانم ،امید وارم آقایی کنید و این لطف رو در حق بنده بکنید...

یا زهرا سلام الله علیها
دوشنبه 20 مهر 1394 ساعت 12:16
یکی بود یکی نبود.
روزگاری بود که قهرمانان به جای لباس فضایی، لباس خاکی رنگ داشتند. به جای تفنگ لیزری هم یک کلاشنیکف با چند خشاب اضافه.
و امروز من داستان این قهرمانان را روایت می کنم:

http://www.pocket-encyclopedia.com/?p=182

http://www.pocket-encyclopedia.com/?p=1356

http://www.pocket-encyclopedia.com/?p=465

http://www.pocket-encyclopedia.com/?p=1190

خوشحال می شوم نظرتان را بدانم.
سه‌شنبه 3 شهریور 1394 ساعت 19:22
با سلام
وپوزش از تاخیر
حقیقتش نمیدونم چه باید گفت!!
دانستن شهادت برادر نازنینتان
باعث شرمندگی زیادتر امثال بنده...
خدا رحمتشون کند که اینان
نیازی به سخن ما ندارند...
واقعا التماس دعا
دوشنبه 26 مرداد 1394 ساعت 19:15
هم سفره و همنشین شهدای کربلا باشند ان شاء الله
یکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت 09:27
سلام جناب ستاریان گرامی
خوش به سعادت برادربزرگوارتون که خدای مهربون خودش خونبهاشه
روحش شاد ویادونامش تاابد جاوید وماندگار
خداوند به شما ووابستگان صبروبردباری واجراخری عنایت کنه
سه‌شنبه 20 مرداد 1394 ساعت 08:54
سلام
روح مردان بزرگی که درس آزادگی را حسین وار (ع)یاد گرفتند و تا پای جان از آرمان های بزرگشان دفاع کردند قرین رحمت خداوند باد .
خوشا بحال آنانکه با شهادت رفتند .
یکشنبه 18 مرداد 1394 ساعت 17:01
روحشون شاد و یادشون گرامی و دعای خیرشون بدرقه ی راهتون باشه جناب ستاریان عزیز...
پاسخ:
سلام سهیلا خانم
روح همه ی شهدا عالی و درجاتشون متعالی باشه و روح درگذشتگان از شما و به خصوص همسر گرامیتون قرین رحمت الاهی باشه
یکشنبه 18 مرداد 1394 ساعت 16:18
این شب ها چه بزرگ است دلتنگی شما . که این جا نشسته اید و نمی دانید او درکدامین کجا به پرواز است . چه زود رفتند روزهای کودکی ، بی خبر از جنگ و ظلم و فریادها . قصه هاشان عطریاس . حرف هاشان موج دریا و نگاهشان بی کرانی کائنات . آیا بافنده ای هست که مارا درآن سوی هستی ، تار بر تار و پود بر پودمان باز گره برهم زند و آبی براین آتش سوزنده حسرتمان
ریزد ؟ ارواح طیبه همه شهدا شاد باد مخصوصا آقا مرتضی .
پاسخ:
سلام
گرفتار حسرتی جاودان و عسرتی پایدارم. در مقابل غنای او بسیار فقیرم و در برابر پارچه ی زربفت وجودش، مشتی نخ خامم.
چینش کلمات و جملات شما، از دردی حکایت داشت که در دل دارید که از کوزه همان برون تراود که دراوست.
ممنونم داداش. این همدردی شما خیلی بهم چسبید
جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 16:01
سلام
به قول عطار نیشابوری: زهی آتش که در جان ما زدی.....
آقا مصطفی، از همان روز اول که اسم شما را شنیدم بدون آنکه حتی نوشته یا کامنتی از شما خوانده باشم، حس بسیار عجیبی بهم دست داد انگار این پاکی ایل و تبار شما را بو کشیدم.یک عمر آواره مساحد،تکیه هاو خانقاه ها بودم دنبال یک آدم مذهبی که پاک باشد و خالص.یکی که دینش برای خدا باشد نه برای سیاست ودین فروشی ....اگر میگویم دوستت دارم نه برای خوشامد شما میگویم که از همان روز اول عقربه قطب نمای وجود من راستی وکود شما را تشخیص داد.برای شهید دعا کنیم؟؟ ما آدمهای سرتاپا ادعا و ناخالصی برای نور دعا کنیم؟؟؟ باشد: خداواندا قطره ای از دریای خلوض وپاکی آن بزرگواران بر ما عطا کن که نوشداروی این جان سوخته باشد
پاسخ:
سلام داداش بزرگ
آقا نمی دونید که با این کامنت چه به روز من آوردید. به خدا قسم که من از خدا خجالت کشیدم. من شرمنده ام اگر چنین تاثیری روی شما داشتم. خدا من رو ببخشه که اگر خودش ستار العیوب نبود من پر بودم و هستم از عیوبی که هر کدومش نسلها رو از دور و برم فراری میده. همه ی اونچه گفتید و نوشتید درباره ی من، ذره ای در وجود من نیست و من به والله قسم که بابتش استغفار می کنم. خدا منو ببخشه به خاطر طبع و حسن ظن و نظر بلند شما
راجع به شهدا منم مثل شمام و آرزو دارم که قطره ای از وجود اونا باشم
جمعه 16 مرداد 1394 ساعت 05:34
سلام
روح برادر بزرگوارتان شاد و قرین رحمت الهی باد
ممنون برای عکسهایی که از این عزیز بزرگوار گذاشتید ، عکس دومی خیلی عرفانی و آسمانیست و الحق که او مصداق آیه ی عند ربهم یرزقون هست ، خوشا به سعادتشان
داداش عزیز درد و داغ شما را کاملا درک می کنم چون منم داغ برادر بر دل دارم ، هر چند او شهید نبود ، ولی به خاطر اینکه همیشه راحت رسان مردم و کمک رسان ما بود ، یاد و خاطراتش همواره با ماست
به هر حال امیدوارم بتوانیم آنطور که باید یاد شهدای عزیزمان را پاس بداریم
پاسخ:
سلام
ممنونم از شما و روح برادر و رفتگان از خاندان شما هم شاد
راستش این نوشته که گذاشتم خیلی کمفروشی بود. بنا داشتم راجع به او ننویسم مگر وقتی که حق مطلب رو بخوبی ادا کنم. اما دیدم نمی تونم! واقعش اینکه ازش خجالت کشیدم که چندین سال طول کشیده و من نمی تونم راجع به کسی بنویسم که خودش و یادش و چهره اش از ذهنم پاک نمیشه و همیشه همراه منه!
دیدم اگر این چنذ سطر رو هم توی اون لحظه اگر ننویسم معلوم نیست که کی بتونم. راضی نیستم اما دیگه ازش کمتر خجالت می کشم
شما با از دست دادن برادر نوشتید می تونید حال من رو درک کنید و من فکر می کنم شما مقاومترید. چون محبت خواهر به برادر چیزی فراتر از انس و الفت بین دو برادره. خدا به شما صبر بده چون من ذره ای از آنچه دارید تحمل می کنید رو طاقت نیاوردم و اینطوری بیرون ریختم!
پنج‌شنبه 15 مرداد 1394 ساعت 22:27
سلام

روح برادر عزیزتان وتمام شهدا شاد

ساقی جبهه،سبو بر لب هر مست نداد
نوبت ما که رسید میکده را بست، نداد
حال خوش بود کنار شهدا، آه دریغ
بعد یاران شهید حال خوشی دست نداد
پاسخ:
سلام به شما بزرگوار و ممنون از لطف دائم شما
روح همه ی شهدا شاد و روح همه ی درگذشتگان از خانواده ی شما هم قرین رحمت الاهی
پنج‌شنبه 15 مرداد 1394 ساعت 21:12
سلام
روحشون شاد
چنین نوشته هایی چون از عمق دل برآمدند سخت به دل می نشینند
کاش می نوشتید چرا 5 روز طول کشید تا برادرتون رو به خاک بسپارید (شایدم قبلا در این باره نوشته باشید )
فقط خانواده های شهدا نیستند که در قبال خون عزیزانشون مسئولند، همه ی مردم ایران، به خصوص مسئولین و پشت میز نشینها باید مدام به این موضوع فکر کنند که چرا شهدا حاضر شدند از جان باارزششون و همه دار و ندارشون بگذرند .
اقای ستاریان خیلی فکر کردم که با چه کلامی به شما تسلی و دلداری بدم ، اما بعد فکر کردم نیازی به این حرفها نیست ! همین که شما با افتخار می نویسید "مهر تایید الهی بر پیشانی برادرم خورد" افتخار بسیار بزرگیه ، هر کسی لیاقت نداره در چنین راهی گام برداره و این نوع رفتن ، نصیب هر کسی نمی شه .
چند وقت پیش از اینجا
http://everything4us.blogfa.com/post/80
دو تا نوحه ی قدیمی از اهنگران دانلود کردم و با شنیدنشون رفتم تو حال و هوای سالهای جنگ ، برای همین بیشتر از هر زمان دیگه ای حال و روز شما رو درک می کنم .
راستی ممنون برای عکسها ...چقدر به همدیگه شباهت دارید کاملا معلومه برادرید .
خوش به حال پدر و مادرتون ...چه دسته گلهایی رو تربیت کردند
پاسخ:
سلام
برخلاف همیشه می خواستم برای برادرم با طرحی از پیش ریخته بنویسم و نمی شد و اینبار هم دلم رو سپردم به آنچه ازش بیرون اومد و ریختم روی کیبورد و این شد. امیدوارم برادرم حلالم کنه که باید می تونستم و بهتر می نوشتم اما نشد و نتونستم.
راستش داستانش مفصله. خب فرمانده بود و به محض شهادتش دهان به دهان ماجرا نقل شد و فورا به گوش ما هم رسید و از شهادتش باخبر شدیم اما دست قضای الاهی درکار بود و پیکرش به دست ما نرسید و ناچار شدم بروم از میان شهدا و توی معراجهای مختلف به دنبالش بگردم و پیدایش کنم و به تهران بیاورم. باید می شد و می خواستم که راجع به همه ی اون روزها بنویسم. دقیقه به دقیقه و ساعت به ساعتش برام درده. اما نتونستم و نشد و نمی تونم!
راستش من دیگه نه مسئولین فکر می کنم و نه به اونایی که پایه های نردبام خودشون رو روی خون شهدا گذاشتند و رفتند بالا! بالا رفتنشون نه چیزی از حقارتشون کم می کنه و نه به عظمت و بزرگی خونهای ریخته شده خللی وارد می کنه. اینها کف روی آب هستند و حقیقت خون شهدا از آدم تا قیام قیامت نوره و تاریکی مانع نور نخواهد شد. خیالمون راحته و آسوده نشسته ایم و نظاره گر چند روز لگدپرانی اینها.
راستش حالم همین جوری هم خرابه و دیگه طاقت شنیدن صدای آهنگران رو ندارم. یاد جبهه منو با خودش میبره. دلم به درد میاد. طاقتم طاق شده مریم خانم. بگذارید وقتی که همه چی یادم رفت بر می گردم و میرم سراغ آدرسی که گذاشتید تا دوباره به یاد بیارم که من درد داشتم و درد دارم
خدا همه ی پدر و مادرها رو ببخشه و بیامرزه که حق بزرگی به گردن اولاد خود دارند. اما شما درست میگید ما از این بابت خیلی مدیون خداییم که پدر و مادری داشتیم کمیاب و حتی نایاب! هر چند بین همه ی ما فقط برادرم اهل درآمد و گلی شد که خدا خریدارش شد
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد