X
تبلیغات
رایتل
کویر سبز
X
تبلیغات
جشنامه

گزارش یک عروسی :)

شنبه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 11:29

بسم الله الرحمن الرحیم

خب شکر خدا که دیشب مراسم جشن ازدواج دخترم به خوبی و خوشی انجام شد. اکثر خانواده ی داماد (از طرف پدری) اصفهان زندگی می کنند و ما جز تعدادی از بزرگترهاشون، بقیه رو ندیده بودیم. اگه خاطرتون باشه، قبلا بهتون گفته بودم که ما جشن عقد رو توی یک سفره خونه سنتی گرفته بودیم و تقریبا اقوام خیلی نزدیک حضور داشتند. یعنی اون جشن با جمعی مختصر و مفید برگزار شد. اما این بار با جشن ازدواجی که پدر داماد گرفت، انتظار دیدن همه ی فامیلشون رو داشتیم و اونام شب قبل، چند تا ماشین و به صورت کاروان، با هم به سمت تهران حرکت کرده بودند و ساعت یک و نیم بعد از نصفه شب رسیده بودند تهران. علت دیر رسیدنشون این بود که چون بارون می باریده، صبر می کنند و دیرتر راه می افتند که بارون کاملا بند بیاد.


خلاصه دو تا فامیل همه همدیگرو دیدیم و با وصلت بچه هامون یک فامیل شدیم. محل برگزاری جشن یک سالن کوچیک و جمع و جور، اما خیلی شیک بود. تعداد مهمونا حدودا کمتر از دویست نفر می شد. دو تا اتاق عقد بالای دو تا سالن اصلی داشت و همزمان دو تا عروسی توی دو تا سالن برگزار می شد که به هم، هیچ تداخلی هم نداشتند.

ما دو ساعت زودتر از بقیه ی اقوام به سالن رفتیم. ما یعنی، پدر مادرها و خواهر برادرها و عموها و عمه ها و خاله ها و دایی های عروس و داماد، توی سالن عقد جمع شدیم و چون قبلا عقد رسمی و محضری شده بودند، به خاطر فیلمبرداری و عکاسی، همگی دست به یکی کردیم و فیلم عقدکنون بازی کردیم و مثلا دخترهای جوون بالای سر عروس و داماد، تور نازکی نگه داشتند و کله قند سائیدند و پسرم شد عاقد و مثلا خطبه ی عقد رو خوند و ما هم حاج آقا حاج آقا کردیم و سربه سرش گذاشتیم و مادر داماد مثلا یک انگشتر زیر لفظی داد و عروس هم بالاخره بله گفت و دست زدیم و این فیلم تموم شد و بعد تند و تند همه کادوهاشون رو دادند. اول یک نفر از طرف داماد کادودهنده ها رو معرفی کرد و کادوی اونا رو هم اعلام کرد و بعد نوبت ما خانواده ی عروس شد. ما هم پشت سر هم رفتیم کادوهامون رو دادیم و ازدواجشون رو بهشون تبریک گفتیم و براشون آرزوی خوشیختی کردیم و برگشتیم عقب. عکاس هم تند و تند عکس می گرفت و فیلمبردار هم فیلمبرداری می کرد.

آخرش هم، همه به نوبت با عروس و داماد، عکس یادگاری گرفتیم و رفتیم سالن پایین.[در این قسمت از گزارش چون نمی تونید عکس عروس و داماد رو نگاه کنید، بهتره که عکس من رو که به صورت کاملا هِنَری گرفته شده تحمل کنید:) ] بعد از رفتن به پایین بود که من وقتی برای سلام و احوالپرسی و خوشامدگویی به مهمونا و فامیل داماد، به سر میزها می رفتم، گاهی با لهجه ی شیرین اصفهانی روبرو می شدم و می فهمیدم که از راه رسیده های اصفهان، کدوماشون هستند.


توی سالن یه نفر، با سی دی آهنگ بدون متن، خوانندگی می کرد و اکثر جوانها با همراهی تعدادی از جوانهای قدیمی، کلی بالا و پایین پریدند و ورزش و نرمشی به دست و پاها و کمرشون دادند. بقیه ی مدعوین بر سر میزها، داشتند میوه و شیرینی می خوردند و شیرکاکائو هم تند و تند به مهمونا، تعارف می شد. خلاصه سرویسی خیلی خوب و مرتب، توسط خدمه ی سالن داده شد و بشقابها رو تند تند خالی و تمیز می کردند و کسری میوه و شیرینی روی میزها رو هم، خیلی زود جایگزین و پر می کردند. صدای بلندگوها کمی بیش از حد معمول زیاد بود، بطوریکه مهمونا به نوبت برای استراحت دادن به گوشهاشون به حیاط پناه می بردند و البته دمی هم به دود می زدند و سیگاری هم می کشیدند! (چه کار بدی می کردند!) تا اینکه نوبت شام شد. کارکنان، زود همه ی میزها رو از همه چی خالی و تمیز کردند و شام رو آوردند و قبلش اعلام کرده بودند که سر هر میز، هشت نفر بنشینند. اما تقریبا سر هر میز شش هفت نفر نشسته بودند و بعضی از میزها هم هشت نفرشون تکمیل بود.

شام باقلی پلو با گوشت بود و زرشک پلو با مرغ و جوجه و سالاد کاهو و کرم کارامل و نوشابه. جای شما خالی همه چی در حد عالی خوشمزه بود. به خصوص باقالی پلو با گوشت که گوشت مفصلی هم داشت.

شام رو که خوردیم رفتیم توی حیاط تا همه جمع شدند و کلی میوه و شیرینی و غذا اضافه اومده بود. عروس و داماد هم شامشون رو خوردند و اومدند و جلوی قدمهای اونا شش تا از این منورها  آتیش زدند و نورافشانی کردند و بعد هم دو تا کبوتر سفید رو بوسیدند و به پرواز درآوردند.

همگی سوار ماشینها شدیم و بوق بوق زنان راه افتادیم و رفتیم خونه ی مادربزرگ داماد تا یکساعتی اقوام نزدیکشون جشنی خودمونی داشته باشند. از طرف ما خانمها هم برای تماشا رفتند تو، اما ما مردها بیرون منتظر شدیم و گفتیم و خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم و چای خوردیم تا یک ساعت بعد که جشنشون تموم شد.(فراموش کردم بگم که تعدادی از مهمونا، بعد از خروج از سالن، همونجا خداحافظی کردند و رفتند. )

خلاصه با تعداد نفرات خیلی کم که دیگه فامیل خیلی نزدیکمون محسوب می شدند، با حدود پنج تا ماشین، همراه با پدر و مادر داماد به سمت خونه ی ما راه افتادیم. یک ماشین قبلا رفته بود تا بساط اسپند و چای و شیرینی و پذیرایی رو آماده کنند. (چه طولانی شد انگار از خود عروسی بیشتر شد تعریف کردنش)

خلاصه توی خونه که رسیدیم بعد از چند دقیقه جشن و شادی، مراسم دست به دست کردن رو انجام دادیم و حسابی گریه و زاری راه انداختیم و یک دل سیر همدیگرو بغل کردیم و اشک ریختیم درحالیکه موزیک ملایمی پخش شد و بچه ها خداحافظی کردند و از زیر قران ردشون کردیم و رفتند به خونه شون که نزدیک خونه ی ماست و فقط چند چهار راه با ما فاصله دارند. پدر و مادر داماد توی چند کلمه برای هر دوتاشون دعا و آرزوی خوشبختی کردند و من موقع دست به دست کردنشون، بهشون گفتم که تا به امروز ما پدرمادرها و خانواده ی شما دوتا، وظایفی داشتیم و تمام سعیمون رو کردیم که تا جای ممکن، به نحو احسن انجامش بدیم و از امروز به بعد دیگه همه چیز دست شماست. زندگی تلخ و شیرین داره و باید سعی کنید ناراحتی هم اگر پیش میاد به خاطر روزهای خوش، تحملش کنید و تمام سعی خودتون رو بکنید که شاد زندگی کنید و بدونید که همه ی ثمره ی زندگی ما، شادی شماست. از داماد هم قول گرفتم که از دخترم خوب مراقبت کنه و اونم قول داد که با تمام وجودش برای خوشبختی دخترم تلاش می کنه و بعد هم هر دو رو به خدای بزرگ سپردیم. و تمام این صحنه ها هم فیلمبرداری شد.


یک چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که به فاصله ی چند ساعت از آتلیه تا سالن عروسی، چند تا عکس از بچه ها، چاپ و نصب شده روی تابلوهای بزرگ آماده بود. یادم افتاد که زمان ما، یکی دو هفته بعد از عروسی با استرس و اضطراب و هیجان زیاد، منتظر ظهور و چاپ عکسها می شدیم که ببینیم مثلا، از سه حلقه فیلم 36 تایی، بیست تاش سوخته و هفده تاش تار افتاده و دوازده تاش کادر بندی خوبی نداره و فقط تعداد کمی به درد بخور از آب دراومده! بعد هم یک نسخه از همه اش چاپ می کردیم و می ذاشتیم توی آلبوم و هی ورق می زدیم و نگاش می کردیم تا اینکه آلبوم پاره پوره می شد.

نظرات (18)
شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت 21:14
سلام
تبریک میگم این عید مبعث ِ پیامبر ِ عزیز اسلام رو به شما دوستان خوب و همراهان همیشگی و مهربانم
از سر زمین، به مرخصی یک روزه اومدم. بچه ها امشب خونه ی ما جمع هستند و دور همیم

به امید خدا اگر فرصت کنم و برسم دوباره بر می گردم و کامنتها رو جواب میدم والا همین رو از من قبول کنید
شنبه 26 اردیبهشت 1394 ساعت 17:33
به سلامتی، انشالله...
جمعه 25 اردیبهشت 1394 ساعت 06:22
سلام

رفته خود از عرش تا به فرش سراسر ، زیر فلک سایه لوای محمد (ص) ، نوری سیاره یافت راه هدایت ، تا که شدش عشق رهنمای محمد (ص) . عید مبعث بر همگان مبارک.
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 12:50
سلام و تبریکات بسیار
مدتی بود می خواستم فرصت مناسبی دست دهد و سرصبربیایم این عروسی را بخوانم و بالاخره شد.
خیلی جالب نوشته بودید و عکس هنریتون هم خیلی قشنگ بود . این رسم پروازدادن کبوتر را تاحالا ندیده بودم . بازهم براشون آرزوی خوشبختی می کنم و البته بهتون مژده بدهم که خیلی ناراحت نباشید مخصوصاً که فاصله منزلشون کمه . همیشه یکی میره بعد دوتای و بعداً چندتایی برمیگردن . چیزی که من پیش بینی می کنم سفرهای بین استانی شما ست که به زودی بین تهران و اصفهان شروع خواهد شد .
درمورد عکس هم باید بگم این سرعت عمل بین عکاسخانه ها رقابت شدیدی ایجاد کرده حتی بعضی ها شون غیر از عکس سر همان چند ساعت یک پازل بزرگ هم از عکس عروس وداماد تحویل میدهند که شب عروسی عروس وداماد بیکار نمونن و تاصبح بشینن پازل عکسشون را سر هم کنن !
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 01:15
با سلام وتبریک فراوان
خیلی زیبا نوشته اید و
خیلی زنده و حقیقی
مثل رمان ها واین
متن بهترین یادگاری
عروسی دخترتون می شود
خدا پشت وپناه همه جوانها باشد
تا بتوانند همسری بیابند که در کنارش آرامش داشته باشند
شما هم دعا کنید
دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 ساعت 17:15
الهی که دوسر و یه بالین باشن (بقول قدیمیهامون)
و بهترینها انتظارشون رو بکشه و هزاران بار مبارکا باشه آقای ستاریان

اون قسمت آخر در مورد عکس و آلبومهارو چقدر خوب گفتید و داغ دلمو تازه کردی دادا....
یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 ساعت 10:14
سلام سلام
...
این حیاط و اون حیاط بپاشین نقل و نبات
بر سر عروس و دوماد بپاشین نقل ونبات
بادا بادا مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا
ای یار مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا
...

الحمدالله به خیر و سلامتی دست به دست شدند رفتند خونه بخت...
و اما مراسم دست به دست کردن عروس و دوماد، پدر و مادر عروس یه شال که درونش نان و پنیر است به کمر عروس می بندند و چادرسفید سرش می کنند و می سپرندش دست شادوماد... و البته در مراسم خیابان گردی مان هم حرم آقاست و زیرگذرش و ...
پاسخ:
سلام سلام هزار و سیصد تا سلام
بله شکر خدا
انگار توی رسم و رسوم هر منطقه کم و کاستی ها و یا اضافاتی هست. ما چادر سفید رو فقط رسم داریم
یکشنبه 20 اردیبهشت 1394 ساعت 00:23
سلام
باز هم از صمیم قلب این وصلت حجسته را تبریک گفته و آرزوی سعادت وشادیوسلامت و خوشبخنی برایشان دارمگل:
پاسخ:
سلام
منم باز از شما خیلی خیلی ممنونم و ارزوی سعادت و سلامت برای پسرهای گلتون دارم و ان شاءالله دامادی اونا و بعدش هم نوه دار شدن شما
شنبه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 19:46
سلام
مبارک باشد بر دوست عزیزم و خانوا ه محترم و عروس و داما د
خوش حالم که با اصفهانی ها وصلت کردید
اگر چه صفات نه چندان شایسته ای به هم استانی های ما نسبت می دهند ولی انصافا در خانواده د‌وستی ‌ همسر داری بی نظیرند . امید‌ارم این نطر من به شما ثابت بشود .
پاسخ:
سلام
ممنونم از شما آقای امیری
من یک باجناق اصفهانی دارم و از نزدیک محسنات اصفهانی ها رو دیدم و لمس کردم
شنبه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 13:26
داداش عکستون عالی و هنریه ولی ایکاش کراوات می زدین یعنی چه ایرادی داشت ؟ آخه به این کت و شلوار خیلی کراوات میاد
بگین آخه نمی شه تو نظر ندی ؟
امیدوارم همیشه سلامت باشید و سایه تون همچنان خوش تیپ بر سر خانواه مستدام باشه ان شاالله
پاسخ:
بچه ها هی گفتند کراوات و منم گفتم چشم! اما آخرش هم نشد تهیه کنیم و بی کراوات موندم
نه بابا! من سالی قرنی یکبار می زنم و به نظرم هیچ طوری هم نیست
ممنونم از شما خواهر گلم و ببخشید که جواب اینقدر به تاخیر افتاد! خیلی گرفتار بودم
شنبه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 13:14
سلام داداش عزیز
به به عروسی مبارک باشه ان شاالله ...
(همیشه توی اولسون قارداش ، عروس داماد بختور اولسون ان شاالله )
چه عالی مراسم عقد و عروسی رو توصیف کردین ، انگار ما هم اونجا بودیم خوشحالم که جشن به خیر و خوشی تموم شد و شما هم وظایفتونو به نحو احسن انجام دادین و دیگه از این به بعد یک نفس راحت می کشین
به هر حال این داستانها خیلی مسئولیت و ریزه کاری داره و اگه با برنامه ریزی انجام نشه ،مسلما به این خوبی از آب در نمیاد ...تا باشه همیشه عروسی و شادی و سلامتی و خوشی ...
خدارو صد هزار مرتبه شکر
پاسخ:
سلام خواهر گلم
خدا همسری اهل سازش و مدارا قسمت همه ی جوانها بکنه و زندگی خوب و شیرینی رو شروع کنند و با عزت و سربلندی و سلامتی ادامه هم بدند
ساق اولاسان منیم باجیم. اللاه سنی ساخ لاسون. همیشه وار اولاسان اینشالله
خب سعی کردم رنگی و سینما اسکوپ تعریف کنم
بله خدا رو شکر که به ما توان و امکان داد تا وظایفمون رو انجام بدیم
شنبه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 12:49
می دونم که شیرکاکائو رو پدر داماد داده اما مگه ننوشتید با این وصلت دو خانواده یکی شدیم ! هنوز جوهر تایپ تون خشک نشده پدر داماد و پدر عروس می کنید !
به به ! عکس پدر عروس خانم رو هم دیدم ...چه شیک و پیک کرده بودید !
- اون وقت می گید حافظه ی من خوبه !چطوری یادتون مونده که اون بار فیلم عقد کنون رو گم کرده بودم ؟
پاسخ:
خوب بلدید آسمون و ریسمون کنید تا اشتباه خودتون رو بپوشونید اگر من بودم می گفتید چرا یک خط در میون می خونید؟
شیک و پیک نکردم! باور کنیم حتا آرایشگاه نرفتم و کلی هم از این بابت بچه ها حرص و جوش خوردند. این کت و شلوار رو به مناسبت روز تولدم کادو گرفته بودم و هنوز نپوشیده بودم و آب بندی هم نشده بود
این چیزی نبود که فراموشش کنم از بس نگران شده بودم
شنبه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 12:49
سلام

بسیار عالی توصیف کرده اید.

شادی در مجلس حس میشود.عکس شمارا هم دیدیم و دست خودرا به میز کامپیو تر زدیم.!!!!!!!!!!!!!

ان شاالله همیشه مجلس شادی دایر باشد.

خوشبختی وزندگی پر برکت برای هر دو عزیز ارزومندم.
پاسخ:
سلام
خیلی سعی کردم یک طوری بتونم شادی رو منتقل کنم و خب خدا رو شکر که طبق فرمایش شما موفق عمل کردم
ان شاءالله شما هم همیشه به شادی باشید و خیلی خیلی از شما ممنونم
شنبه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 12:06
هستم و عکس رو هم دیدم
اگه راست می گید عکسهای خصوصی تر رو نشونمون بدید
عکس بدون عروس و داماد و بدون فامیل های عروس و داماد به چه دردمون می خوره ؟ الان منم می تونم برم از تالارهای شهرمون و اتاق عقدشون عکس بگیرم و بذارم تو وبلاگم
پسر همسایه مونم تا دلتون بخواد کفتر داره !
پاسخ:
عکس خودم رو برای همین گذاشتم که نتونید ان قلت بیارید
تازه به شما اعتباری نیست! یادتون رفته که فیلم عقدکنون بچه ها رو بعد از دانلود گم کردید من چقدر نگران شدم که فیلم بچه ها نکنه به دست غریبه ها بیفته!
شنبه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 12:02
- یک جا خوندم عروس و داماد به جای پر دادن و آزاد کردن کبوتر ، دو تا نهال کاشتند
- ما هم این رسم خداحافظی دختر از خانواده ش رو داریم. پدر عروس چادر سفید عروسی رو سر دختر می اندازه و از زیر قرآن ردش می کنه و همه اشکریزان راه می اندازند . معمولا اینطور وقتا فامیل های نزدیک عروس به داماد سفارش می کنند مواظب عروس باشه و می گن این عروس نازدونه ست و دردونه ست و تو خونه ی پدر از گل بالاتر بهش نگفتند و ... از این حرفا !
- خدا کنه همیشه اشکهاتون از سر شوق و شادمانی باشه
- الان دیدم شما هم سفارش دختر خانمتونو به داماد کردید منم اگه اون جا بودم اشکم سرازیر می شد.
راستی چه خوبه که پدر عروس فن بیانش خوبه و تونسته حرف دلشو به بهترین وجه بیان کنه و تجربیات خودشو در ناب ترین و تاثیرگذارترین لحظات در اختیار عروس و داماد بذاره .
برقرار باشید و ان شاءالله سایه ی شما و همسرتون همیشه بر سرشون باشه
- ممنون که با این پست خوبتون ما رو هم بردید عروسی
پاسخ:
فکر کنم کاشت نهال بهتر و قشنگتر از پرواز دادن دو تا پرنده است اما توی تهران نمیشه اینکارو کرد
آهان من یادم رفته بود از چادر بخت که همون چادر سفیده حرفی بزنم. منم چادرش رو سرش کردم و شد شبیه یک فرشته
من حرفهایی رو می خواستم بزنم که به خاطر حالم فراموش کردم و اتفاقا بر خلاف معمول همیشگی دیشب نتونستم خوب حرفامو بزنم
ممنونم برای اینکه هستید و وقتی دیدم توی همساده ها از شرح ماوقع جشن ازدواج دخترم با هم حرف می زنید این پست رو به خاطر اون گفت و گوی شما دو تا خواهرها نوشتم
شنبه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 11:51
- اولا خدا رو شکر که عروسی به خیر و خوشی برگزار شده به خصوص اینکه بعضیها از راه دور و از شهر دیگه امده بودند
- اینکه نوشتید با وصلت بچه هامون ، دو تا فامیل یکی شدیم خییییییییلی باحال بود ای کاش تو همه ی عروسی ها حرف از یکی شدن باشه و نه تفرقه و اختلاف !
- من فکر می کردم تعداد مهمونها بیشتر از 200 تا باشه . کار خوبی کردید که خیلی شلوغش نکردید
- نوشتید مادر داماد "مثلا" یک انگشتر زیرلفظی داد اما ننوشتید کادوهای شما هم "مثلا" بود یا واقعی ؟!
- خب یک فیلم از آقا پسرتون می گرفتید تا ببینیم چطوری نقش عاقد رو بازی کردند ! فکر می کنم بامزه ترین بخش عروسی همین قسمت بوده
- دیشب من تمام این صحنه ها رو مجسم می کردم ولی فکر نمی کردم شیرکاکائو هم بدید .
- راستی شیرینی و میوه رو خانواده ی داماد برده بودند یا اینکه تالار خودش این چیزا رو تهیه می کنه ؟
- واقعا که بعضیها چه کاری بدی می کردند که می رفتند بیرون و سیگار می کشیدند
- به نظر من آزاردهنده ترین بخش عروسی نورپردازی و سر و صدای گوشخراش موزیکه
- به به ! چه شام مفصلی ! آقای ستاریان من هر بار که غذا به صورت سلف سرویسی بوده گشنه موندم ! آخرین بار عروسی پسرخواهرم بود که مهمونها ظرف یک بار مصرف گرفته بودند و دیسها رو خالی می کردند تو ظرفها ! آخه بی کلاس بازی از این بیشتر می شه ؟ صد رحمت به گدا جنگی ها
پاسخ:
خب از چیزایی که اصل بوده و الان کمرنگ شده همینه که جشن باید باعث شادی و سرور همه بشه و با وصلت دو تا جوون، دو تا خانواده میشند فامیل و یک خانواده
جشن ازدواج از طرف پدر داماد بود و ما تعداد مهمونامون رو طبق تعدادی که گفته بودن به صورت ام پی تری دعوت کردیم و الا خیلی بیشتر می شدیم
نه دیگه همه عقد کنون فیلم بود و باقی ماجرا از جمله کادو دادن ها همه حقیقی داده شد
خب پسرم فقط حدیث النکاح سنتی رو خوند و گفت عروس خانم به من وکالت می دهید شما رو با مهر معلوم به عقد دائم آقای داماد در بیاورم بنده وکیلم؟....
شما ماشاءالله قوه ی تخیل خوبی دارید که همه چیز رو با جزئیات دقیق پیش بینی کرده و می دیدید. اما ببم جان شیر کاکائو رو هم پدر داماد داد شما چرا دقت نمی کنید چی نوشتم؟
بله همه چی پای خانواده ی داماد بود و خودشون برده بودند و فقط شام رو سالن تدارک دیده بود.
بله راجع به سیگار با شما هم عقیده ام
راجع به موزیک هم با شما هم عقیده ام
سلف سرویس واقعا خوب نیست و وقتی غذا سر میز داده می شه، همه می فهمند که چی به چیه و سوءاستفاده چی ها هم نمی تونند دست از پا خطا کنند
شنبه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 11:38
سلام سلام صد تا سلام
بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
اولش می خواستم تا اخر پست تون بخونم بعد دیدم اگه صبر کنم تا به اخر متن برسم، نکاتی که به ذهنم می رسه رو فراموش می کنم
اول از همه من از طرف خودم ط.ن.ب رو کرور کرور تقدیم می کنم به عروس و داماد و بستگان درجه یکشون
پاسخ:
سلام سلام هزار و سیصد تا سلام
این حیات و اون حیات می پاشم نقل و نبات...
خب فکر کنم که حتا با خوندن مطلب بازم یک چیزایی رو از دست دادید چون تازه عکس آپلود کردم و گذاشتم ببم جان شما انگار درست پشت در وایساده بودید ها
ممنونم از ط ن ب اهدایی. منم تقدیمش می کنم به عروس و داماد قشنگمون
شنبه 19 اردیبهشت 1394 ساعت 11:38
خرید اکانت نود 32 ارزان در "عصر ایست"
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد