X
تبلیغات
رایتل
کویر سبز
X
تبلیغات
جشنامه

از جوانی تا پیری

چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 13:38

بسم الله الرحمن الرحیم

زمانی که جوان بودم توی اتوبوس اگر نشسته بودم بلند می شدم و صندلی ام را به پیرمردی میدادم که ایستاده بود. و توی آن سالها، هر جا کسی را می دیدم که موها و محاسنش سفید شده، می گفتم پیرمرد است. طبق  استاندارد تعریف شده ی آن روزهای من، آدمهای بالاتر از چهل پنجاه ساله، پیر محسوب میشدند.

دایی بزرگ من که خیلی سال پیش به رحمت خدا رفته بود طبق همین استاندارد پیر بود و حدود دو هفته قبل هم دایی وسطی فوت کرد. او کمی سنش بیشتر از برادرش بود. درست است که مردن به سن و سال نیست اما توی بهشت زهرا، داشتم به چهره ها نگاه  می کردم. احتمالات را بررسی می کردم و اینکه اگر از این آدمها، کسی بخواهد بطور طبیعی و مطابق با سن و سالش و به نوبت بمیرد، احتمال اینکه نوبت به من برسد کی خواهد بود؟ و من نفر چندم این صف محسوب می شوم؟

باور کنید که از بررسی این موضوع و نتیجه ای که بدست آمد، یکه خوردم! از بزرگ خاندان ها که احدی نمانده و از بزرگان فامیل هم مثل دایی و خاله و عمو، جز یکی دو نفر، انگار همگی خیلی پنهانی و به طور مرموز و بی اطلاع از ما رفته بودند و من تازه داشتم این را می فهمیدم. کشف کردم که یکی یکی اما خیلی ها مرده اند. همسن و سالهای من، از پسر دایی ها و پسر خاله ها هم، همگی تقریبا توی یک رده ی سنی بودیم، با این فرق که موهای من بیشتر از بقیه سفید بود و به نسبت آنها پیرتر به نظر می رسیدم.

بزرگترین پسر خاله ام را هفت هشت سالی می شد که ندیده بودم. از او پرسیدم راستی الان چند ساله هستی؟ گفت شصت و سه ساله. اصلا باورم نمی شد. با خودم گفتم ای دل غافل، چقدر پیر شده. او که تقریبا به سر صف رسیده! اما ظاهرا او هم که داشته در خلال دفن دایی به همین موضوع فکر می کرده، گفت:

وقتی بچه هایم از فوت کسی به من خبر می دهند و مثلا می گویند، بابای دوستشان که پیرمردی پنجاه ساله بوده و فوت شده، با تعجب جوابشان میدهم که آدم پنجاه ساله که پیر نیست!. می گفت وقتی توی مترو جوانی بلند می شود و جای خود را به من می دهد، خجالت می کشم و با خودم فکر می کنم من که پیر نشدم، پس چرا اینکار را کرد؟ اما وقتی داشتیم از هم جدا می شدیم گفت زود زود بیا تا همدیگر را ببینیم. اگر دوباره هفت هشت سال بگذرد اینبار معلوم نیست که من زنده مانده باشم!

واقعا انگار کسی داشت با این حرفها مرا از خواب بیدار می کرد. اصلا برایم باور کردنی نبود، من الان پنجاه و دو سال دارم باورم نمیشد که طبق همان استاندارد خودم، پیر شده ام. پس چرا به آن بی توجه ام؟ هنوز کودک درونم مرا رها نکرده و اکثر اوقات با همه در حال شوخی و خنده ام. نمی دانم چرا حس می کنم تا وقت پیر شدنم، خیلی فاصله دارم. با خودم فکر کردم شاید هفتاد هشتاد ساله ها هم همین حس را داشته باشند. آیا ممکن نیست که همه ی صد ساله ها هم فکر کنند که پیر نشده اند؟! راستی ما کی پیر می شویم؟ چه استانداردی برای پیر دانستن آدمها باید بکار برد؟ چرا سن پیری، اصلا سن مشخص و معلومی نیست؟ یا هست و ما پیر شده ایم و داریم قواعد بازی را به هم میزنیم؟ چرا؟

...


همساده ها

نظرات (12)
سه‌شنبه 12 اسفند 1393 ساعت 14:47
مرسى متنِ زیبایى بود
پاسخ:
ممنون
شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 00:06
ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر این چند روز را دریابی!

راهیه که همه باید بریم.

تسلیت بابت فوت دایی. بقای عمر شما باشه
پاسخ:
سلام آقای شرف الدین عزیز
پس با این حساب پنجاه دیگه سن پیری محسوب میشه
قربانت و خدا رفتگان شما رو بیامرزه
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 14:04
سلام
پس کو این سرود انقلابی تون ؟ پس چرا من چیزی نمی شنوم ؟!
پاسخ:
سلام
شاید فلش پلیر رو نصب نکردید یا فعال نیست.
این لینک سروده:
http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/images/1393/bahman/3a64329efbcd1.swf

این عکس رو ببینید:
http://s4.picofile.com/file/8168685200/flash_player.JPG
اگر فلش پلیر نصب باشه باید continue allowing رو انتخاب کنید تا آهنگ وبلاگ پخش بشه
پنج‌شنبه 16 بهمن 1393 ساعت 05:46
آمد سحری ندا ز میخانه ما
کای رند خراباتی دیوانه ما

برخیز که پر کنیم پیمانه ز می
زآن پیش که پر کنند پیمانه ما

سلام داداش عزیز
ما هیچ از آینده ی خودمون خبر نداریم ، فقط می دونیم که :
این قدر هست که بانگ جرسی می آید ... جقدر خوبه که به جای شمارش سال و ماه ، لحظه هارو به معنای واقعی دریابیم .
در ضمن خدا رحمت کنه دایی بزرگوارتون رو ، روحشون شاد
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 23:14
دیگه بی وفایی های ما رو یاد آوری نکنید ما همیشه به یاد شما و وبلاگ مظلومین شیمیایی هستیم....شرمنده من نهایتاً فرصت می کنم ماهی یک بار خیلی وقت ها هم بیشتر از یک ماه یک بار به همبلاگی ها سر بزنم ولی انصافا
تمام پست هایی را که عقب مانده باشم مرور می کنم و در صورت لزوم نظر می گذارم
فوت دایی تان را تسلیت می گم خداوند به شما و خانواده صبر عطا کند... ان شاء الله که روحشان قرین رحمت الهی باشد.
-----------------------------------------
به نظر من سن و سال هم بستگی دارد
مثلاً وقتی بعضی از اساتید دانشگاه را سر کلاس می بینم که ماشاء الله با هشتاد سال سن از منِ دانشجو با انگیزه تر و سرحال تر و شاداب ترند...دعا می کنم خداوند به عمرشان برکت بدهد و تا صد و پنجاه سالگی هم تدریس کنند
حقیقتاً هم این طور آدم ها سرمایه های معنوی یک کشورند و زود از دست دادنشان برای نسل جوان حقیقتاً ضایعه است

یا مثلاً جانبازان با این کوله بار عظیم تجربه های معنوی چرا این قدر عجله دارند برای رفتن؟
من همیشه هر وقت یک جانباز از این حرف ها می زند ناراحت می شوم خداوند جانبازان را برکت امت اسلام قرار داده تا امانت شهدا بی وارث نماند و از طریق جانبازان به نسل بعد انتقال پیدا کند
برای همین هم همیشه برای جانبازان طول عمر با برکت و البته همراه با صحت و سلامتی می خواهم
اما
بعضی دیگر از آدم ها....
مثلاً به نظرتان نتانیاهو چرا باید به هفتاد سال برسد؟ تا حالا هم زیادی عمر کرده... شارون لعنة الله علیه نود سال عمر را می خواست چه کار؟ که تازه قاچاقی هفت- هشت سال دیگه هم زیر دستگاه نگهش داشتند؟
یادم باشد با حضرت عزرائیل خصوصی یک جلسه دربارۀ این موضوعات صحبت کنم
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 22:45
سلام
ا. میشه بفرمایید کدام ایستگاه هست؟ چند وقتی است دنبال جلد اول کتاب عزت شیعه می گردم نیست...حتی در ترنجستان :(
2. بله کتاب فریاد در خاموشی مروری است بر تلاش های این سی سال برای آزادی امام... کتاب خوبی است...
3. پرتو ها کتاب های کوچک جیبی هستند... قطور هم نیستند... کتاب نفیسی که شما دیده اید یحتمل یادواره امام موسی صدر است اگر اشتباه نکنم اثر سید هادی خسروشاهی
4. و.... خوشا به حالتان که دوستی از خاندان صدر دارید... یادم هست یک بار در جواب کسی که این سؤال را از من کرده بود گفتم:
اگر پسرخالۀ پسرعموی همسایه ما هم از منسوبان به امام موسی صدر بود باز هم جای بسی خوشبختی و فخر و مباهات بود...
هر چند همین حالا هم که کاشی فیروزۀ سر در این خانه به نام "صدر" است لطف خدا شامل حالم شده
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 20:47
سلام
اولا عرض تسلیت بخاطر فوت دایی بزرگوارتان
دوما :
عمر برف است و آفتاب تموز..
ولی اینو بهتر می پسندم:
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن ..
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 20:35
سلام
اول عرض تسلیت . خدا رحمتش کنه
و اما بعد: ای بابا یک زمانی این دغدغه من بود و شما به من میخندیدی چی شد شما هم که در همان چاه افتادی
انگلیسیها گویا تحقیقاتی کردند که سن پیری را حدود هفتاد در نظر گرفتند. میگویند پیری به دو عامل ذهنی و بدنی ربط پیدا میکنه وقتی کسی از نظر قوای جسمانی چندان تغییری نداشته و از نظر ذهنی هم شخصی فعال باشه پیر به حساب نمیاد. پیری زمانی شروع میشه که قوای جسمانی رو به ضعف رفته و ذهنیت انسان هم در رخوت به سر میبره و اصلا ربطی به سفیدی مو هم نداره.
الان من که موی سفید هم دارم پس دارم پیر میشم؟تازه شما وقتی با ما جوانها رفت و آمد داری چطوری احساس جوانی نمیکنی
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 19:10
سلام
این دغدغه همه افراد همسن وسال شماست.خود من تا پارسال به ندرت موی سفید در سرم داشتم اما در این دوساله آنچنان سفیدی مو گازش را گرفت گه خودم متحیر ماندم.بار آخر در سلمانی میدیدم هرچه میزند سفید روی پیش بند می ریزد اما ظاهر موهای من سیاه است آنوقت بود که فهمیدم پیری در زیر ظاهر جوانی مخفی می شود درست مثل این موهای سفید که زیر یک قشر نازک سیاه پنهان شده بود. مشکل اینجاست که دل آدم هم سرعت با ظاهر آدم پیر نمی شود من هنوز رویاها و آرزوهای 20-30 سالگی رادارم و خودم را از کار افتاده نمی بینم هنوز توانایی روزی 14 ساعت کار را دارم اما باید پذیرفت نیروی عهد شباب چیز دیگری بود خوشبخت کسی است که بتواند هم با واقعیت کنار بیاید وهم اعتماد به نفسش را حفظ کند
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 15:09
سلام به آقای ستاریان عزیز و مهربان . خوبین؟
واقعیتش هممون دچار این فکر هستیم .. تا وقتی سنم کمتر بود فکر می کردم سی سالگی یعنی چقددددددر مسن .. حالا از سی عبور کردم و می بینم من هنوز همون آدمم .. برام باور پذیر نیست که پیر شده باشم .. باورم نمیشه که مادر و پدرم هر دو پنجاه رو گذروندن و توی تعریف من از پیری قدم گذاشتن .. پدر من مرد فعالیه .. چند وقت پیش که برای بلند شدن از زمین دستش رو به زانوش گرفت یهو به خودم اومدم و فهمیدم که باید باور کنم که اونها هم به سن پیری دارن پا می ذارن ..
خلاصه که من مثل مریم جان نمی تونم قبول کنم که منم پیر میشم .. هر چند گاهی به روزهایی فکر می کنم که رسیدن بهشون اجتناب ناپذیره و خوب ته دلم یه نگرانی عمیق احساس می کنم از اینکه وابسته و نیازمند به دیگران باشم و یا وبال اونا بشم ..
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 14:20
یادم رفت به خاطر درگذشت دایی تون تسلیت بگم
خدا رحمتشون کنه ...ان شاء الله اقوام پدری و مادری همگی سلامت و خوش و خرم باشند
خدا به شما و پسر خاله تون هم سلامتی و عمر طولانی بده و سالیان بعد همدیگه رو در عروسی نوه ها و نتیجه ها زیارت کنید
قبلا براتون نوشتم که برادرم و خواهرم در سن 57 سالگی فوت کردند سعید پسر خواهرم می گه خاندان ... نهایتا 57 سال عمر می کنند !
با این حساب من و خواهرم داریم به آخر خط نزدیک می شیم
چهارشنبه 15 بهمن 1393 ساعت 14:14
سلام
کاش اول آمده بودم اینجا ، بعد رفته بودم همساده ها اینطوری مثل همیشه می نوشتم ط.ن.ب و کلی شادی می کردم
چند روز پیش احسان می گفت : وقتی من 12-13 ساله م بوده تو خیلی جوون بودی پس چرا من فکر می کردم تو خیلی سنّت زیاده ؟!
گفتم منم وقتی بچه بودم فکر می کردم مادرم پیره ، در باره ی معلمهامونم همینطوری فکر می کردم و مسخره تر اینکه فکر می کردم این آدمها از اول پیر بودند !
- اما اینکه سن پیری چه زمانیه و چرا شما احساس پیری نمی کنید به نظر من این به روحیه ی آدمها بستگی داره
من خیلی ها رو می بینم که مدام می گن پیریم و واقعا این پیری رو باور دارند
اما من حتی اگه کاملا چروکیده هم بشم ممکن نیست بگم پیرم چون من همیشه جوون می مونم
از مرگ هم اصلا نمی ترسم همه مون باید دیر یا زود بمیریم 100 سال دیگه تعداد انگشت شماری از این چند میلیارد آدمی که روی کره ی زمین زندگی می کنند زنده اند
به قول آقای قطبی عزیز مرگ عادلانه ترین امر جهانه
البته یک شعر هم برام نوشته بود :
عزا بر خود کنید ای خفتگان
زانکه بد مرگی است این خواب گران
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد