X
تبلیغات
رایتل
کویر سبز
X
تبلیغات
جشنامه

من چقدر آنلاینم ما چقدر خوشبختیم

شنبه 11 بهمن 1393 ساعت 19:55

سلام

آقای آنلاینیان اومده بود دیدنم و برام یک چشمه از زندگی امروزش گفت و گفت و تعریف کرد و منم ضبط کردم. طولانی شد اما بهتون قول میدم که هر چی دارید می خونید سانسور نشده است و عین مطالب پیاده شده ی از این نواره، بدون اینکه حتا یک ویرگول جا بجا کرده باشم:

امروز صبح نزدیکای ساعت 9 از خواب بیدار شدم. همه هنوز خواب بودند. لابد غافلگیر شدند. آب کتری ِ هشت لیتری، روی گاز تا صبح جوش خورده بود و داشت تموم می شد، خباثتم گل کرد و تا کسی از راه نرسیده و یک چیکه آبش هم تموم نشده فوری یک چای لیوانی برای خودم و یکی هم برای زن جان، ریختم.

دماغم کیپ شده، حس کردم انگار آنژین روسی شدم یا آنفولانزای قبرسی گرفتم که صبح به این زودی بیدار شدم. یک طرفه سینک ظرفشوییه دوقلو، شیرو باز کردم برای شستن دست و صورتم و حسابی فین کردم. کتری رو هم گذاشتم توی اون یکی سینک ظرفشویی و شیر مخصوص تصفیه آب رو به روی اون باز کردم. اندازه ی لوله ی خودکار ازش آب میاد و وایسادم بالای سرش تا پر بشه. به صدای نوازش گونه ی شرشر آب که داشت به شدت زیر گوشها سیلی می زد، گوش دادم. خیال می کردم با این کارم صدای آبشار دوقلوی شیرپلای دربند رو توی خونه کپی پیس کرده باشم، حسابی!

انگار به یک وال یا یک نهنگ قاتل، بخوای با قطره چکون آب برسونی، یک ربعی طول کشید تا کتری پر از آب بشه، بالاخره می گذارمش روی شعله وسطیه گاز و تا آخر بهش گاز میدم. هود هم که چند وقتیه خرابه و قااااار قاررررر می کنه. پس از خیر روشن کردنش می گذرم

میام توی اتاف و کیس کامپیوترو روشن می کنم، صدای تراکتور ازش بلند میشه. صدای تراکتور قدیمی نافلیت که زمین یونجه کاری شده رو بخوای باهاش شخم بزنی. یه همچین صدایی از خودش ساطع می کنه و با این صدا، دو سه نفر مثل رعد و برق زده ها از خواب می پرند و گیج و ویج به اطراف نگاه می کنند. بیچاره ها فکر می کنند دیشب که خواب بودند کردمشون توی گونی و با خودم بردمشون سر زمین!

 

 

صدای زنگ ساعت دیواری قدیمی بلند میشه و با یک پیش درآمد طولانی، بالاخره بی خیال میشه و شروع می کنه به زنگ زدن، 9 بار صدای ناقوس کلیسای نوتردام به گوش میرسه، دلنگ دلننننگ دلنننننگ دلننننننننننگ ...می کنه. من تعجب می کنم که هشت بار قبلی چرا اصلا صدا نداشته! همین سر و صدای نوستالوژیک ِ کمی تا قسمتی مختصر، باعث میشه که یکی دوتای دیگه از بچه ها که خوابشون نسبت به بقیه، کمی سبک تره بیدار بشند.

داماد جان و پسر جان و یکی دیگه از جان ها که نمیشناسمش، معمولا بلافاصله بعد از بیدار شدنشون زنگ میزنند به اینور و اونور و و قرار مدارهای کاری می گذارند. یکی شون زودتر از بقیه اقدام کرده. زنگ زده به یکی از مشتریهاش و داره میگه که "من توی خیابون فلانم و تا یکساعت دیگه میرسم خدمت شما!" و چون خونه ی ما توی نقطه کور واقع شده و معمولا هیچکدوم از موبایل ها آنتن نمیده، مثل کسیکه آتیشش زده باشی و گُر گرفته باشه، مدام از این گوشه ی خونه به اونور پیاده رو بپر بپر و ورجه وورجه می کنه و با گرومپ گرومپ دویدن خودش، داره به پایینی ها هم حالی می کنه که صبح شده و بلند شید، وقت بیدار شدنه.

عین گرامافونی که سوزنش گیر کرده باشه، هفت هشت بار با داد و فریاد میگه، گفتم "من توی خیابون فلانم و تا یکساعت دیگه میرسم خدمت شما!" و هی تکرار می کنه و آخرش هم می فهمه که نخیر تماس برقرار نشد و صدا به صدا اصلا نرسید. با وجدان کاری بالا و بخاطر بهره وری بهتر و بیشتر و این حرفا، با وجود اینکه از همراه اول ناامید میشه میره سراغ همراه دوم و همراه سوم و با ایرانسل و رایتل بازم بخت خودش رو امتحان میکنه، یعنی همین پروسه رو، دوباره و از نو، مثل یک پروژه ی حیاتی پی میگیره و ما همگی با هم از خواب بیدار نشده به سجده میریم و کلی خدا رو شکر می کنیم که حداقل حسن اپراتورهای وطنی، امکان انقراضشونه و چه خوب شد که نسل تالیا منقرض شده لااقل! والا چه شووووود!!

تلفنش که تموم میشه، اون دوتا جانِ دیگه، نفسی به آسودگی می کشند که خب.... حالا دیگه نوبت ما شده! مثل دوتا آدم دمکرات و جنتلمن به نوبت به کار تلفن زدن خودشون درست با همین شکل و شمایل و طبق همین فرایند و اسلوب مشغول میشند.

با سر و صدای تلفن زدن های این سه تا جانِ عزیز، دو سه نفر دیگه از اهالی خونه از خواب ناز بیدار میشند! بیچاره ها!! (اما اینا دیگه اصلا کی اند و کجا خوابیده بودند؟ [ آیکون یک ذهن هنگ کرده]) یکی شون داره دست میکشه زیر تشکش تا تبلتش رو بیرون بیاره و اون یکی یه نگاهی به گوشی که چه عرض کنم به گوشکوب بزرگش که از زیر بالشت درآورده میندازه تا ببینه کی پی ام داده؟ و چند تا میس داشته و چند تا اس؟

یکی  از دخترا اومده توی اتاق، و در حالیکه داره خمیازه می کشه میگه: "بابا وای فای رو روشن می کنی؟ " بهش میگم: روشنه باباجون، ولی دانلود مانلود تعطیل باشه ها. (عه عه! صدام به گوش خودم ، مثل صدای التماس کردن بسنتی توی فیلم شعله است؟...) همونجا لای در و درست مثل جبار سینک که وسط دره وایساده بود، میگه: "اینبار شارژش تموم بشه پول شارژش رو خودم میدم." بازم خدا پدرش یعنی منو بیامرزه که اینبار بی هرکول پوآرو و خانم مارپل بازی! برای پیدا کردن متهم اصلی ِ تموم کننده ی شارژ اینترنت حجمی، هم جرم رو به گردن گرفت و هم آب پاکی رو ریخت توی دامن همه ی ما که امروز فراون فراوون دانلود دارم پس حرف هم نباشه.

یکی که مشابه ژنریک بچه های خودمه و قدش سی و دو سه سانت بیشتر نیست، رفته سراغ تلویزیون 68 اینچ اچ دی و تری دی و اونو روشن کرده و صدارو گذاشته روی سینمای خانواده و با صدای دالبی ولووووم داده اساسی، صدای فاطما گل که قرصاشو نخورده و کابوس دیده و توی خواب داره از دست مصطفی فرار می کنه کل فضای خونه رو پر کرده و حتا آکنده کرده.. اصلا یه وعضی.

 زن جان رفت توی آشپزخونه و یک بسته مرغ یخزده ی شش کیلویی رو از توی فریزر ساید درآورد و تالاپ انداخت توی قابلمه بزرگه ی تفلون. فکر کنم برای ایجاد صدای انفجار بمب اتمی هیروشیما، همین صدا رو از خونه ی ما دانلود و براش آپلود کرده باشند.

صدای زنگ تلفن با آواها و ملودی ها و آهنگهای مختلف و متفاوت، البته بدون هارمونی و تنظیم آهنگ، از شش نقطه و نصفی خونه به گوش میرسه. زنننننننننگ می خوره ها!! همه به آی دی کالر گوشی های بسیم و باسیم دم دستشون زل می زنند و با هم به همدیگه مثل یک اکولایزر می گند و تکرار می کنند که: "صبح به این زودی، توی کله ی سحر! آخه کی می تونه باشه؟! این وسط فقط صدای هیچکاک تون خاصی به صداها میده. اما با همین زل زدنها، شماره ی افتاده، جرقه ای رو توی ذهن ناخوداگاه یکنفر از قشون از خواب بیدار شده روشن می کنه، که شماره آشنا به نظرم میرسه. خدا رو شکر بی دعوا و مرافعه و گیس و گیس کشی و بدون داد و هوار و تیزی و قداره کشی، معلوم میشه که مخاطب این تماس کیه؟ و کی باید گوشی رو ورداره؟ خب ابنطور که معلومه، امروز الحمدلله همگی نرمال و ریلکس هستیم و خوش اقبالی هم بهمون رو کرده، اصلا معلوم نیست آفتاب از کدوم طرف دراومده؟ خیلی شانس میاریم. صاحاب تماس، با از روی بی حوصله گی و یا به خاطر فرار از زیر بار فشار افکار عمومی، بالاخره گوشی رو ورمیداره و با غش غش خنده و ریسه رفتن های فراوووون و قربوووووونت برم گفتن های خیلی زیاد به اونور خطی، باعث میشه، تمام بیست سی تا میّت باقی مانده ، خیال کنند با دمیدن به صور اسرافیل جیغ و ویق مانند، فرا رسیدن هنگامه ی قیامت، رو دارند اطلاع میدند و همگی از دم و به یکباره از رختخوابها به بیرون میپرند. اما یاللعجب که یک نفر هنوز هم زیر لحاف مونده! یه یکی میگم فلانی، یه نگاهی بکن و ببین این یکی کیه؟ نکنه زیر بار فشار بیش از حد و اندازه ی انتقال اطلاعات آنلاینی، پس افتاده و تلف شده و  مرده باشه؟! میگه نه بابا! این دوستم نرگسه! به خاطر داشتن وجدان کاری خیلی بالا، تا از خواب بیدار بشه، فی الفور مثل اجنه ی بو داده، ساعت زده و لپ تاپش رو روشن می کنه و به کار معمول و هر روزه ی خودش که چت کردن باشه مشغول میشه. خیلی آنلاینه!

گوشی ها و تبلت هایی که دیشب تا صبح کار کردند و تونستند فضای داغ فیسبوک و ویچت و واتس آپ و لاین و وایبر و اینستاگرام رو داعتر کنند، خودشون هم از بس داغ شده بودند چیزی نمونده بود مثل نیتروگلیسرین منفجر بشند. برای همین محیط و فضای خونه و خانواده ی ما رو خیلی گرم کرده بودند. مجبور شدم مجبور! می فهمی! یک پنجره رو باز کردم، دیدم اثری از آفتاب نیست و هوا هم حسابی ابریه و بیرونم اوضاع قارشمیش و قمر در عقربه!

صدای وانتی ها که پشت هم مثل قطار توی ترافیک گیر کرده بودند به گوش میرسید. نه! داشت گوش رو سولاخ میکرد. هر کدوم یک بلندگو روشن کرده بودند و اینبار به جای تبلیغ کارشون، داشتند از پشت بلندگوهاشون با هم حرف میزدند. حرف نه داشتند نعره می کشیدند! "ممد اون پایین خیابون چه خبر بود؟" " هیچی داداش، خودشو ناراحت نزن! کامبیز و عوضعلی سر چار تا تیر و تخته زدن به تیپ و تال هم. بدجور خیابونو بند اوردند و همگی ما رو از نون خوردن انداختند. جواد بیچاره با این همه قسط مسطش، سبزیهاش خراب شده و کلی شمبلیله پلاسیده و ترب سیاهِ زرد شده رو ریخته تو پیاده روی جلوی خونه ی امجد اینا و جعفر هم تا الان دو تا گونی هویج گندیده ریخته توی جوب جلوی تره بار و اون مهندسه که نون بسته ای می فروشه ها، اون ماشینش آب و روغن قاطی کرده و سر سیلندر سوزونده. از اگزوزش ذاره دود در میاد خفن تا! ابرام سه کله از خماری پشت رل خوابش برده و..." پنجره رو می بندم تا دیگه صدای خبرگزاری آق ممد رو از بلندگوی نکره اش نشنوم. نمیدونم این باطری های ری اُ واک که به بلندگوهای سبزی فروش ها میندازند از کجای دنیا میاد که این جوری خوب کار میکنه؟

اومدم تو و می بینم قشقرق به اوج خودش رسیده. بیچاره نوه ام با اون صدای نحیف و گوگوری مگوری خودش  و در حالی که رگ گردنش باد کرده و عنقریبه که بترکه،داره هوار می کنه که "ایکس باکس منو کی ورداشته؟" یاد فیلم ماسک جیم کری می افتم. راستش اولاش صداش به گوش کسی نمی رسید. بس که نخبه است و نابغه، دنبال روزنامه گشت. لحاف تشک ها رو، اونقدر بهم ریخت که چندین و چند نفر آدرس جای روزنامه ها رو بهش دادند و رفت از توی آشپزخونه و از زیر اجاق گاز، از توی سینی استیل بزرگه، یک دست روزنامه بر داشت و لوله کرد و یک چیزی شبیه بلندگو به خودش و جامعه تحویل داد، من که این ابداع و اختراعش رو داشتم با افتخار و تحسین نگاه می کردم. مثل وانت سبزی فروش های محلات، نه! اصلا مثل خود خبرگزاری آق ممد، الان داره مدام از این اتاق به اون اتاق و از این راهرو به اون دالان میره و هی تکرار می کنه و آخرشم به خاطر تجمع بیش از حد افراد توی هال، وسط هال پارک می کنه و یا تحصن می کنه یا نمیدونم چی چی کار می کنه و همونجا هم هی تکرار می کنه که "ایکس باکس منو کی ورداشته؟" "ایکس باکس منو کی ورداشته؟" "ایکس باکس منو کی ورداشته؟"....

بله وقتی با چشم خودم دارم می بینم که همه در اوج انرژی و پر از نشاطند، من چرا نباید شنگول باشم؟ منم هدفونم رو می تپونم توی گوشم و به آهنگ راک اندرول از بادی هالی، گوش جان میسپارم و بی اختیار و برخلاف کی روش که نمی تونه با راک اند رول، سامبا برقصه از این همه نشاط و سرزندگی توی خونه ی خودمون؛ حسابی سامبا می رقصم کمی هم سالسا چاشنی سامبا می کنم. بله اینطور آنلاینیم ما

نظرات (11)
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 19:20
سلام سلام
خوبید جناب . و 13 ؟ با همطاف هم بله؟!
.
دقایقی قبل رفتم سری به نی جان بزنم دیدم خوشحال به نام من، خود را از سیزده خلاص کرده بیدید
.
(مریم بانو روح همطافم از این خباثت بی خبره چه رسد به خودش)
و
آیا قسمت نوه و قد و وزنشان حذف شده؟! من گیج شدم
پاسخ:
سلام
اشتباه شده حتما
هیچ چی حذف نشده و نوه ی عزیزم همچنان داره نعره کنان با بلندگوی ابتکاری خودش، دنبال ایکس باکسش میگرده و اون مشابه ژنریک بچه های منم با 32 سانت قد همچنان سر و مر و گنده پای تلویزیون 64 اینچی نشسته شما قرار بود بری دکتر برای بررسی گوش میانی! احتمالا نرفتی و حالا اینطوری شدی
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 17:57
اقا ستاریان چه قدر خوب یه موقعیت رو به تصویر می کشید...
پاسخ:
سلام آقا سامان
شما لطف دارید و تصویری می بینید
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 17:56
خیلی جالب بود
مشکل تراکتورتون و شیر آب تصفیه رو منم درک می کنم
پاسخ:
سلام خوش اومدید و خوشحالم که خندیدید. شما هم توی خونه تون یه تراکتور دارید؟
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 14:43
سلام
آقای ستاریان انتظار دارید نسخه ای که شما برای جنس لطیف و ظریف به کار بردید من برای جنس قلچماق به کار ببرم ؟ آخه من می تونم به جمعیت اخوان خونه دست بند و پابند بزنم ؟!!!
پاسخ:
سلام
چطوریه که توی هر دو تا جنگ چایدران این همه من آنم که رستم بود پهلوان گفتید و مدام رجز خوندید و بیچاره جماعت اخوان رو دور سرتون هی چرخوندید و تا آب و روغن قاطی نکردند، ولشون نکردید؟ حالا چی شده که جنس لطیف و ظریف شدی شما
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 18:57
مطلب طنزتون خیلی خوب بود و ما کلی روانشاد شدیم ضمن اینکه فهمیدیم شما به شدت در حسرت نوه دار شدن هستید ان شاءالله به زودی ، خدا هم نوه ی پسری بهتون بده و، هم نوه ی دختری
راستی چرا اهل بیت ما ، خودشون پستهای وبلاگمونو نمی خونند و ما باید براشون روخوانی کنیم ؟
البته تو خونه ی ما حوصله ی روخوانی شنیدن رو هم ندارند و من باید خیلی مختصر و مفید و در حد یکی دو جمله براشون بگم چی نوشتم
پاسخ:
ممنون
خب قصدم همین بود که از تلخی مطلب قبلی یه خورده کم کنم
اما همیشه به بچه ها گفتم نوه ها اگر بخوان به پر و پای من بپیچند می گذارمشون توی حموم و در رو به روشون قفل می کنم
من بهشون دست بند و پابند می زنم و می نشونم و تا کامل براشون نخوندم بازشون نمیکنم شما هم امتحان کنید روش بدی نیست
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 15:35
آقای ستاریان نی جان راست می گه ؟
شما تو سینک ظرفشویی فین نمی کنید ؟
آقای آنلاینیان از این کارای بد بد می کنه ؟
ببم جان درسته که آقای آنلاینیان کارای بد می کنه اما شما باید عاقل باشید و بعضی قسمتها رو سانسور کنید نه اینکه حتا یک ویرگول رو هم جابجا نکنید !
پاسخ:
خب این یک فکاهی بود یک کاریکاتور، یک مطلب طنز که توش اغراق زیادی شده بود برای خنده. همین!
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 12:50
سلام داداش عزیز
پست جالبی بود ، من از اولش متوجه شدم که آنلاینیان شما نیستین ولی خب مثل سوال هوش نکنه ی انحرافی داشت :
با خودم بردمشون سر زمین!
آخه مریم جان به داداش من میاد که توی سینک ظرفشویی فین کنه ؟ "
پاسخ:
سلام خواهر گلم
ممنون خب خواهر خوبی مثل شما بایدم متوجه می شد که برادرش توی خونه چطوریه؟
وقتی برای دخترام و خانمم این مطلب رو خوندم همگی توی این قسمت گفتند ااااایییییییییی
یکشنبه 12 بهمن 1393 ساعت 07:49
سلام
- که اینطور ؟! حالا ما رو می ذارید سر کار ؟! شما صبحها همیشه دچار توهم می شید و تو خونه تون نوه و نتیجه می بینید ؟ آقای ستاریان شاید نیاز باشه برید پیش طبیب !
- این موجود سی و دو سه سانتی دیگه کیه ؟ نوزاد که به دنیا میاد 50 سانته ! شاید تو خونه ی شما اجنه رفت و آمد می کنند
راستی چطوریه که مرغهای شما 6 کیلویی اند اما بچه هاتون سی و دو سه سانتی ؟!
- فاطمه شنیده بودم فاطیما هم ! اما فاطما ؟!!!
- واقعا که ! می گن خلی گفت و چلی باور کرد ! منو بگو که اول صبحی آمدم حرفهای آقای آنلاینیان رو تجزیه و تحلیل می کنم
پاسخ:
سلام
خوب من که اولش نوشتم این ها گفته های آقای آنلاینیان بدون کم و کاسته
خانمم هم بعد از شنیدنش گفت برو دکتر که فکر کنم بهش احتیاج پیدا کردی
شنبه 11 بهمن 1393 ساعت 22:31
سلام

خیلی باحال بود
اون تیکه نوه را فقط خیلی زود اومدی
اینبار پام برسه خونتون به رئیس میگم توی صفحات اینترنت با راک اندرول سامبا میرقصی یه آشی برات میپزم یه وجب روغن روش باشه
از این حرفها گذشته ان شا الله همیشه شاد باشید و سرحال
پاسخ:
سلام
چاکراتیم
خب شما خیلی وقته نیومدی و خبر نداری که من دو تا نوه دارم
شما بیا اونوقت هرچقدر خواستی راپورتچی بازی دربیار
قربانت
شنبه 11 بهمن 1393 ساعت 20:52
سلام
چه پست عجیب غریبی !!!
این آقای آنلاینیان کیه ؟ خودتونید ؟ این نوشته هیچ شباهتی به نوشته های خودتون نداره !
شما که نوه ندارید ! دارید ؟ من از کجا بدونم که دارید یا ندارید ؟!!! آقای ستاریان جدی شما نوه دارید ؟
خیلی جاها شک نداشتم که آقای آنلاینیان خود شمایید ! آخه به جز شما کی می تونه کتری رو تا صبح بذاره روی گاز بجوشه
و کی به جز شما ممکنه که با آب جوشیده ی شب مونده برای خودش و زن جان چایی درست کنه و تازه کلی ذوق کنه که زرنگی کرده !!!
تنها کیسی که مثل تراکتور صدا می ده کیس شماست !
و تنها کسی که می ره سر زمین شمایید ! (این تو گونی انداختن و سر زمین بردن خیلی باحال بود )
راستی از شیر آب تصفیه ی ما هم ، آب عین یک نخ باریک میاد ! من کتری رو می ذارم زیرش و با خیال راحت می رم دنبال کارهای دیگه م !
وای اول صبحی چقدر خونه تون شلوغه ! آدم سرسام می گیره !
خونه ی ما برعکس خونه ی شماست ، آروم و بی صدا ، گوشیهامون روی سایلنته ، تلویزیون هم همیشه خاموشه (به جز موقع پخش فوتبال و اخبار ورزشی )
جالب بود ! با اینکه این پست خیلی طولانی بود ولی لازمه یک بار دیگه بخونمش .
راستی ط.ن.ب
پاسخ:
ط ن ب مبارکتون باشه
این پیاده شده از روی نوار بود و مدارکش هم موجوده و منم آقای آنلاینیان نیستم و کتری هشت لیتری و یک قشون آدم و نوه گوگوری مگوریه ایکس باکس دار هم توی خونه ام ندارم و کلا و جزئا همه ی اتهامات شما رو از اول تا به آخر تکذیب می کنم و اینا!
شنبه 11 بهمن 1393 ساعت 20:06
آسان ترین راه کسب درآمد اینترنتی
http://www.pnuu.ir/?p=2566
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد