X
تبلیغات
رایتل
کویر سبز
X
تبلیغات
جشنامه

هان ای دل عبرت بین از دیده ی عبرت بنگر!

دوشنبه 1 دی 1393 ساعت 19:02

بسم الله الرحمن الرحیم

مدتی قبل وقتی روی زمین باغی، مشغول خانه بودم، فوریتی پیش آمد و من بر خلاف معمول که برای عزیمت به تهران، غروب به ایستگاه می رفتم و سوار قطار تهران میشدم، اینبار نزدیک ظهر رفتم و سوار بر قطار فیروزکوه شدم تا از طریق رفتن به فیروزکوه، زودتر به تهران برگردم! در فیروزکوه سوار اتوبوس تهران شدم و بعد از نیم ساعتی معطلی، به خاطر خلف وعده در راه افتادن سریعش، عاقبت با عصبانیت پیاده شدم تا سوار تاکسی های خطی شده و خودم را سریعتر به تهران برسانم. از قضا تاکسی های خطی هم که به وفور پارک کرده بودند همگی با هم مشغول گفت و گو بودند و اصلا در قید بردن مسافر نبودند! ناچار از این تاکسی ها هم پیاده شدم و خودم را به ماشین های عبوری سپردم. ظاهرا پیرمردی که سمند داشت و جزء رانندگان این خط بود شاهد این سوار و پیاده شدن ها بود. کمی جلوتر به سراغم آمد و آهسته و سریع گفت: "اگر تهران میری برو جلوتر میام سوارت می کنم"

کمی جلوتر و دور از چشم رانندگان خط، آمد مرا سوار کرد و اینطوری شد که دوتایی عازم تهران شدیم. به او گفتم: "ماجرا چیه؟" گفت: "من دیدم خط شلوغه و منم که تازه رسیدم حالا حالاها نوبتم نمیشه و شما هم عجله داری، با خودم فکر کردم شاید اینطوری قسمت قرار داده شده باشه که من و شما، با هم بریم تهران و در بین راه کمی با هم اختلاط کنیم و حرف بزنیم، تا هم من تنها و خالی خالی به تهران برنگردم و هم شما رو به مقصد رسونده باشم"

پیرمرد زنده دلی بود و بیش از هفتاد سال سن داشت. در خلال راه چند نفری را هم سوار و پیاده کرد (من حساب کردم و دیدم کرایه های دریافتی او تقریبا به اندازه ای بود که اگر از فیروزکوه پر حرکت میکرد نصیبش می شد!)

خیلی حرفها گفت و از جمله اینکه گفت: 

 من دبیر تاریخ و عاشق درس دادن به بچه ها و از مال دنیا بی نصیب بودم. سالها با سختی و تنگی معیشت و البته با عشق به کارم تدریس می کردم و عمرم سپری می شد. تا اینکه یکروز یک آقایی با سر و وضع مرتب توی دفتر مدرسه سراغ مرا گرفت. من خودم را معرفی کردم و آن آقا گفت: "پسر من خیلی به شما علاقه مند شده و مدام از شما و خوبی های شما حرف میزنه. اهل کجایید و خونه ی شما کجاست؟"

به او از خودم گفتم و عشق به کارم و عشق به بچه ها و از اینکه مستاجر هستم و هر سال و یا چند سال یکبار مجبور به تعویض خانه ام و لاجرم خانه به دوشم. و آن آقا پرسید: دوست داری صاحب خانه شوی؟ گفتم بله که دوست دارم اما با حقوق معلمی من، کو تا خانه دار شدن من؟!

پیرمرد می گفت: زمان شاه بود و این آقا بدون این که مرا بشناسد در خیابان پاسداران فعلی در محل میدان هروی امروز تهران، برای من خانه ای خرید و در محضر بنامم کرد و اقساط بلند مدت به آن بست و من طی چندین سال با اقساط بسیار پایین که حتا کمتر از اجاره بهای آن روزگار بود صاحب خانه ای بزرگ در مرفه نشین ترین قسمت شهر شدم که امروز بیش از یک و نیم میلیارد قیمت دارد!

می گفت: بله خدایی که آن بالا نشسته، آگاه و عالم به حال و روز همه ی ماست و هر زمانی که لازم بداند از راهی که اصلا در مخیله ی ما هم نمی گنجد کسانی را دست خود قرار می دهد و توسط این دستها به ما کمک می رساند. بعضی ها نمی فهمند و این را به حساب شانس و اقبال و سرنوشت و این چیزها می گذارند و دست خدا را که بوضوح پیداست و عیان شده را اصلا نمی بینند.

....

من آنروز سخت آزرده و گرفتار بودم و از حکمت این دیدار و این حرفها چیزی نمی فهمیدم و البته متعجب بودم که چرا باید کسی را با این طرح و نقشه ی دفیق سر راهم قرار دهند و بی آنکه از گرفتاریم بگویم این حرفها را برایم بزنند؟

به حال این پیرمرد غبطه خوردم تا اینکه مدت خیلی کمی که گذشت دست خدا به سراغ من نیز آمد. حتم دارم کسی که واسطه ی خیر شد و بانی خیر ماجرای اخیر مربوط به من، بیشتر از این راضی به شرح ماجرا نیستند. ولی این باعث نمی شود که حتا اگر شده، اینطور سربه مهر گذاشته و اینطور دهان بسته، از این دوست عزیز و نادیده، قدردانی نکنم به خاطر لطف و محبتی که به من کرد، ممنونش نباشم. اما این نکته را هم باید بگویم که درست است که به خاطر لطفی که من شد خدا را خیلی شاکرم و بیشتر از شکرگذاری، شرمنده اش هستم، اما به حال این دوست عزیز، غبطه ی فراوان می خورم که این قدر مورد لطف و محبت خدا بوده و هست که مشکلات من و امثال من توسط او و به دست او و البته با عنایت و فضل خدا مرتفع می شود. بله خوشا به حال او که یدالله است.

نظرات (21)
یکشنبه 14 دی 1393 ساعت 01:35
چنان گفتید پیرمرد زنده دل - گفتم لابد صد را رد کرده بودند هفتاد سال که سنی نیست تازه اول راه جوانی است


--------------------------------------
شما...
اصلا هیچ متوجه اسباب کشی ما به خانه جدید شدید؟

ولی ما خیلی وقت است که متوجه تغییرات وبلاگ شما شدیم
و باید بگویم از قبل بهتر شده
ولی این قدر سعی نکنید با نقل خاطرات قدیمی تان تظاهر کنید که خیلی از ما بزرگترید ما که باور نمی کنیم
پاسخ:
سلام بر وصال الصبا یا صباء الوصال
پارسال دوست و امسال آشنا
اول بگید ببینم صبا خانم کجا رفتنذ و چی شدند؟ درسشون تمام شد و بالاخره معمار شدند یا نه هنوز مشغولند؟ خود شما چطور؟

یادتون نرفته که آدرس جدید رو برام خصوصی فرستاده بودید. البته دیر دیدم اما آدرس جدید رفت توی فهرست به روز شده های بلاگفا. بعد هم باید عرض کنم هر وقت به روز کردید و منم بودم و فرصتش رو هم داشتم بهتون سر می زدم و گاهی مجبور می شدم چند تا پست رو با هم بخونم و البته حفظ عدالت کامنت نمی گذاشتم چون چند وقتیه که خیلی گرفتارم
ممنونم که اومدید و به این پدر پیر سری زدید
یکشنبه 7 دی 1393 ساعت 00:15
پاسخ:

مخلص آقا مهرداد گل و گلاب
شنبه 6 دی 1393 ساعت 13:04
ای عزیز !
آدمی را در درون چشمه ای است که به تیشه تمشیت خداوندی توان بدان رسید و به پس زدن خروارها خاک بدان دست یافت که خدای را در آسمان ها جستن ، خفتن و راه نرفتن و یار جستن را مانَد!
ای رفیق !
آن گاه که جان خود را به تیشه ریاضت کوفتی و چون آهن تف دیده تافتی همان جا خواهی دید که نشان یار را یافتی و آن چشمه ای را که در پی اش بودی ان خود بودی که جوشیدی و خروشیدی !
ای مرد انگاه باید همچو کوثری فزاینده از چشمه لایزالش بنوشی و بجوشی و بخروشی تا همگان از زلال معرفتت سیراب شوند و همه جا و همگان تو را در صورت های دیگران بینند !
آن مرد اتو کشیده ای که شاید به ظاهر هیچ نشانی از ظواهر دین نداشتی مظهر یداللهی خدا شدی و آن راننده تلنگری توحیدی بر جان عطشان تو .
اکنون بجوش و از خود بنوش تا کوثری دیگر بر سرچشمه های معرفت حضرت احدیت افزاید

طوبی لک و حسن مآب
پاسخ:
سلام بر عبدالحسین خان فاطمی
عزیز برادر: با این نثر چقدر به معراج السعاده ی ملا احمد نراقی و کیمیای سعادت امام محمد غزالی میمانی
فقط از دل آکنده از صفا و مهرخدا، اینچنین جوشد و تواند که چنین نغز به بیرون تراود
شنبه 6 دی 1393 ساعت 00:22
آخرین شکلک بعد از گل، اشتباه اومده
شرمنده .. خودش اومد !!!
پاسخ:
خب اقتضای حس و حال شاد شما همین شکلک بوده که خودش هم با پای خودش اومده
شنبه 6 دی 1393 ساعت 00:20
سلان جناب ستاریان
پارسال دوست ، امسال آشنا
کلی از حضورتون خوشحال شدم و از اینکه دوباره به جمع دوستان پیوستین، جای بسی خوشحالیست
دخترم تا 3 هفته دیگه اینجاست و بازم ما رو تنها میذاره
ولی خب ، چاره چیست !
مهم پیشرفت و خوشبختی اونه که ما هم میپذیریم
ان شاالله همیشه بهترینها باشه واسه همه بندگان خدا .. هر کجایی که باشند .. آمین.
از خداوند و خیر و صلاحش نوشته بودین، و باز امیدوارم خداوند در همه حال پشت و پناه بندگانش باشه ... آمین.
ان شاالله شما هم در کنار خانواده محترم شاد و سلامت باشین و بهترینها رو در انتظار داشته باشین ..
شبتون خوش و به امید دیدار زود به زود شما در اینجا
پاسخ:
سلام و شبتون به خیر فریبا خانم
یک دوستی دارم به نام آقای امیری که اتفاقا دختر ایشون هم بعد از یازده ماه که ازشون دور بودند به تازگی آمدند ایران. ایشون هم خونه رو آراستند و عکسی هم از بنر استقبال نصب کردند توی خونه شون. می شه فهمید که چقدر دلتنگی هست؟ والان براتون خیلی خوشحالم که لااقل چند هفته ای کنار هم هستید
آمین به دعاهای خوبتون میگم و دعا می کنم که دختر عزیزتون به زودی با اتمام درس و با موفقیت و سربلندی برگردند پیشتون
جمعه 5 دی 1393 ساعت 01:24
سلام جناب آقاى ستاریان
الحمدالله رب العالمین، امیدوارم که همیشه دست خدا همراهتون باشه. خیییلى خوشحال شدم. واقعأ درسته! خوش به حال کسانى که به عنوان دست خدا عمل مى کنن و خداوند اگه بخواد کار بنده اى رو درست کنه، اونارو اسباب و وسیله قرار مى ده و خوش به حال کسانى که خداوند مهربون، هر جور امتحان کرده، سربلند بودند
پاسخ:
سلام ستاره خانم
بله همیشه و در همه حال شکر خدا اما من همیشه از خدا خواستم من رو به همون اندازه ی توانی که دارم امتحان کنه والا مطمئنم که رفوزه خواهم شد
پنج‌شنبه 4 دی 1393 ساعت 21:06
سلام
آقای ستاریان این که نوشتید یعنی چه :
"به شما بیشتر سرداری سپاه نسوان میاد تا کار فرهنگی"
منظورتون از سرداری سپاه نسوان ، سردسته ی اشرار که نیست ؟!
پاسخ:
سلام
آخه چرا فکر می کنید جمعیت نسوان رو میشه مترادف با اشرار دونست؟!
پنج‌شنبه 4 دی 1393 ساعت 03:43
سلام بر رادر بزرگوار و عزیز
عذر تقصیر من را بابت دیر رسیدن پذیرا باشید
بله در اینکه دست خداوند رحیم و کریم در این ماجراها دخیل است شکی نیست.هر وقت ماجرایی از این دست را می شنوم خدا را شکر میکنم که حمال حبیب عجمی گذارش به خانه آن آقای دبیر و شما دوست عزیز افتاده است. آمدنش دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد و هر بار در لباس شخصی به دیدار ما می آید مریم خانم هم ایشان را زیارت کرده اند (در زمان خرید خانه) بنده هم به کرات ایشان را زیارت کرده ام.قاصد حضرت حق به همه بندگان حی کافر و بی دین هم سر می زند چه رسد به دوستان : ی کریمی که از خزانه غیب.......در این هیچ هیچ هیچ شکی دارم
پاسخ:
سلام داداش بزرگ عزیز
اولین بار وقتی اسم حمال حبیب عجمی رو توی وبلاگ شما خوندم و اینکه چطور سربزنگاه ها به دستگیری شما میاد با خودم همیشه این آرزو رو داشتم که لااقل یکبار هم که شده این حضورش رو حس کنم. غافل از اینکه همه ی ما توسط دستهایی دستگیری میشم و اسمش رو چیزهای دیگه مثل خوش شانسی و شانس و اقبال و زرنگی خودمون و این چیزها می گذاریم! حالا که فکرش رو می کنم وقتی من به تازگی این دست خدا رو می بینم و شما سالهاست با اون مانوس هستید شما رو از خودم سالیان سال جلوتر می بینم. خوشا به سعادت شما و خوشا به حال ما که یک داداش بزرگی مثل شما داریم
چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت 23:56
سلام آقا مصطفی. شبتون بخیر
خوبین؟
از پستتون انرژی گرفتم و خوشحالم که شما هم حس و حال خوبی دارین.
چه تعبیر قشنگی از چنین آدمایی کردین: ید الله ...

توی فال شب یلدای من هم چنین اشاره هایی اومده بود
مکن حافظ از جور دوران شکایت
چه دانی تو ای بنده کار خدایی ...
پاسخ:
سلام آقا مهرداد گل
باور کنید که منم با وجود و حضور شما حس و حال خوبی پیدا می کنم و اصلا دیدن اسم تک تک شما برام غنیمت بزرگیه و خدا رو شکر می کنم به خاطر اینکه منو شایسته ی دوستی با شماها کرده

پسر باجناقم شب یلدا برای منم فال گرفت اما الان آلزایمر بهم اجازه نداد که شعر یادم بیاد
چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت 10:31
سلام عمو ستاریان عزیز . خوبین؟
خوش به حال این آدما که به وضوح دست خدا رو در امور روزانه شون می بینن.. خیلی دلم لک زده برای یه گشایش .. اما سالهاست که نبوده.
پاسخ:
سلام رویا خانم عزیز
شاید باورتون نشه اما من همیشه شما رو در گشایش و آسودگی دیدم و می بینم. رنج و سختی و گرفتاری های دنیا هم اگر نباشه که اینجا رو با بهشت اشتباه می گیریم
چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت 09:19
می بینید تو رو خدا ! مثلا من آمده بودم کار فرهنگی بکنم ها ! اما وقتی زیرنویس کامنتمو دیدم همه چی رو فراموش کردم !
آقای ستاریان از دیشب تا حالا که فکرم مشغول این حدیثه :
هرکس مؤمنی را به خاطر گناهی سرزنش نماید، نمی میرد تا آن که خود آن گناه را مرتکب شود. صادق آل محمد
به معتبر بودن حدیث کار ندارم بیشتر فکرم متوجه مصداقهایی هست که خودم از نزدیک دیدمشون ی، عنی آدمهایی که منع کسی رو کردند اما خودشون به همون بلا گرفتار شدند !
پاسخ:
به شما بیشتر سرداری سپاه نسوان میاد تا کار فرهنگی
بله برای ناهید خانم از قوانین سفت و سختی نوشتم که توی این دنیا در حال اجراست و منم با تعجب اجرای این قانون رو با شدت و حدت بارها دیده ام و شاهدش بوده ام.
چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت 09:12
سلام
صبح عالی متعالی ...جیبها خالی !
نه بابا ! کجاش خالیه ؟ امروز تازه سوم برجه
آقای ستاریان فکر کردید من شله زرد دهنی چند روز مونده ی شما رو می خورم ؟ واقعا که !!!
پاسخ:
سلام
عالیه عالیه، خالیه خالیه!
اصلا دلتون بخواد دیر جواب دادید و دیگه حتا اگر التماس کنید هم اثری ازش نمونده
چهارشنبه 3 دی 1393 ساعت 04:46
سلام داداش خوبم
چه ماجرای زیبایی ! خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم ، گاهی معجزات عجیبی در زندگیمون پیش میاد که باورش قدری برای دیگران سخته ، حتی شاید برای خومون هم که درگیر ماجرا هستیم باورکردنی نباشه ...
منم به سخاوتمندی و تواضع این افراد غبطه می خورم ، خدا به زندگیشون برکت مضاعف بده ان شاا..
ولی داداش عزیز شما هم انسان مومن و با خدایی هستین و روش و منش زندگیتون برای همه ی ما الگوست ،خب معلومه که خدا هم با شماست ، به خصوص که من و دوستان عزیز همیشه دعا گویتان هستیم ...
به هر حال پست تکان دهنده ای بود ، خدارو شکر می کنم که بندگان خوبِ خودش رو در لحظات حساس ، به درک حضور می رساند تا معجزه ها را به وقت خودش در یابند و خبر آن را نیز به دیگران برسانند .
وامّا بِنعمَةِ و رَبک فحّدث " و از نعمت پروردگارت سخن بگوی "
پاسخ:
سلام خواهر گلم
مدتیه باور کردم و به عینه می بینم که در ورای این پوسته ی ظاهری دنیا، روابط و ضوابط و قوانینی بطور سفت و سخت و با فرمولهای خاص در حال اجراست و من حتم دارم بعد از هشت نه سال وبلاگ نویسی اگر امروز دور و برم به جای اون لفاظی ها و اون دعواهای ملا نقطی پر شده از آدمهای دلی و انفسی، کاری بی حکمت نیست و من از وجود تک تکشون بهره ها می برم و شما یکی از اینهایید و بلکه گل سر سبد این آدمها
حتم دارم اگر دعای خیر شما و عزیزان دیگه نبود، وجود من ِناقابل هرگز مستعد این همه لطف خدا نبوده و نیست
درک حضور همین هستش که به خاطر شما آیه ای از متن قرآن وارد بشه و ما رو هم از تشعشع این آیه، نورانی کنید. ممنونم از شما خواهر خوب خودم
سه‌شنبه 2 دی 1393 ساعت 00:22
جناب آتش دستتون درد نکنه ! چرا شله زرد دهنی برای من آوردید ؟!
شما ساعت 22:48 دقیقه برای آقای ستاریان شله زرد آوردید و بعد دقیقا تو همون ظرف و با همون تزئین ...
ای وای ! شرمنده الان نگاه کردم دیدم شله زرد منو ساعت 22:43 دقیقه آوردید ! یعنی 5 دقیقه زودتر از شله زرد آقای ستاریان
نتیجه می گیریم که شله زرد آقای ستاریان دهنیه !
جناب آتش دستتون درد نکنه ...نذرتون قبول
پاسخ:
من که هر چی گشتم ندیدم یکجایی داداش آتش برای شما شله زرد آورده باشند پس شایعات و هوچی گری شما در مورد شله زرد کاملا بیفایده است و هیچ اثری هم نداره
البته که دست داداش آتش درد نکنه و نذرش هم قبول باشه
اما اگر خواستید کمی از شله زردشون رو براتون بفرستم تا لااقل از نزدیک ببینید که شله زرد اصلا چه شکلیه؟!
سه‌شنبه 2 دی 1393 ساعت 00:16
سلام
آخه چرا اون همکار گرامی گفت این کارها رو به حساب شانس نذاریم ؟
من تو مدرسه کلی هواخواه داشتم پس چرا پدر هیچ کدومشون نیامد برای من خونه تو پاسداران تهران بخره ؟
خوش به سعادت کسانی که این توفیق نصیب شون شده که گره از کار دیگران باز کنند و دل انسان گرفتاری رو رو شاد می کنند
منم مثل شما به حال این افراد غبطه می خورم و شک ندارم که خدا این آدمها رو خیلی دوست داره .
این انسانهای نازنین با دستهای بخشنده و سخاوتمندشون به دنیا رنگ عشق و محبت می زنند و دلها رو گرم و امیدوار و روشن می کنند
از خدای بزرگ می خوام تنشون سلامت باشه و به مال و ثروتشون برکت روزافزون بده .
پاسخ:
سلام
خب هواخواهی جماعت نسوان اینطوری خشک و خالیه دیگه اما جمعیت اخوان خونه برای هم می خرند و مثل جماعت نسوان که نیستند

دعاهای خوب شما رو آمین میگم
دوشنبه 1 دی 1393 ساعت 22:55
با اجازتون من مدال طلا را تقدیم می کنم به کوثربانو که این روزها جاشون
خیلی خالیه و رتبه های بیست همه سرگردان مانده اند .
و مدال نقره را تقدیم می کنم به بانوی سیب با آرزوی سلامتی و شادمانی
و حضور بیشترشون در فضای مجازی
و البته مدال برنز را فعلاً خودم نگه می دارم چون ممکنه برای خرج و مخارج
این آشتی کنون لازمم بشه .
پاسخ:
جای کوثربانو و بانوی سیب عزیز خیلی خالیه و ممنون که یادی از آنها کردید و مدالها مبارک ایشان
ببینم راستی یک مدال برنز دارید که به من قرض بدید؟! می خواستم تقدیم کنم به واحه دیگر غایب بزرگ این روزها
شیر شتر تقدیم شد و شله زرد رو نوش جان کردیم و آشتی کنون تکمیل شد و مخارجی هم نداشت
دوشنبه 1 دی 1393 ساعت 22:48
به به دست شما درد نکنه با این شیرشتر
شما هم بفرمایید شله زرد که با اون شیر شتر حسابی میچسبه
http://s5.picofile.com/file/8158953568/Sholezard.jpg
مخصوصا اگه شله زرد آشتی کنون باشه .
درخدمتیم داداش . کم رنگی آتش را به بزرگی خود ببخشید .
پاسخ:
دست شما درد نکنه و نذرتون قبول ان شاءالله
جواب رو به تاخیر انداختم تا عکس شله زردهای اربعین رو براتون بگذارم اما از سه تا رم ریدر حتا یکی هم رم گوشی رو باز نکرد و نشد که نشد که نشد!!!
دوشنبه 1 دی 1393 ساعت 20:18
سلام علیکم.

عزیز برادر ماجرای جالب وَ خواندنی-ای-ست ... برای باور آن یک ذره اعتقاد لازم-ست ، حتی اگر به باریکی تار مویی باشد وَ طول سَر سوزنی ...
من هم در طی این شش دهه عمرم وَ معاشرت با آدمهایی از فرهنگها وَ کشورهای مختلف ، نظیر این ماجرا را کم ندیده-ام وَ عمیقا باور دارم که «هـــر دسـتـــی کـــه بـــدهی ، از هـمـــان دســـت مـیـگـیــــری».

جسارتا ، این مطلب را در وبلاگ پیوست ( آفتاب در زنجیر .. ) با حفظ امانتداری منعکس کرده-ام ، انشاالله اگر توفیقی باشد ، در چند وبلاگ دیگرم هم منعکس میکنم.

مـــؤیـــد وُ مـنـصـــور بـاشـیــــد ،
عـبـــد عـا صـی .
پاسخ:
سلام برادر عزیز
از دیدن کامنت شما خیلی خوشحال شدم بیشتر به خاطر اینکه هنوز می بینم ماشاءالله مثل سابق هستید و فعالید
هر چند مطلب درخوری نیست اما ممنونم از اینکه لینک دادید تا بیشتر خوانده بشه
دوشنبه 1 دی 1393 ساعت 19:31
نفس کشی نبود ؟!
من سکه اشرفی و شیر شتر افسارگسیخته بیابان گرد هم
می خواهم . فراموش نشود .
اول شدن در پست هایی که معلوم نیست کی آپ خواهند شد
باید یک امتیازات ویژه ای هم داشته باشه دیگه
پاسخ:
توی این وبلاگ درپیت و متروکه نفس کش کجا بود داداش؟
اما به روی چشم. هم سکه اشرفی تقدیم به شما و هم شیر شتر افسار گسیخته تا نوش جان کنید و حسابی سرکیف بیایید و دماغتون چاق بشه
دوشنبه 1 دی 1393 ساعت 19:29
ای جان !
یعنی من اول شدم
تا مدعی پیدا نشده
ط . ن . ب
پاسخ:
بله قربان این هم از محسنات بلاگ اسکای بودنه
مبارکت باشه داداش
( تعداد کل: 21 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد